اولن که هر چی من این جا می گم الزامن ارجاع نداره به یک یا چند آدم زنده ی حقیقی حاضر دومن که اگرم داشته باشه الزامن مصادیق اش وبلاگی و اینترنتی نیستن به جون مادرم!
کلن من اگه بخوام به کسی تیکه بندازم اون قدر واضح هست که اصن شکی پیش نیاد که منظور چیه و کیه همینا خلاصه، به جهت پیش گیری از نسبت دادن های بی جا!
و حالا اصل حرفم:
رابطههاي يكطرفه را دوست ندارم. آنها که طرف ديگرشان يا رابطه را نميخواهد٬ يا به هر دليلي انرژي لازم را نميگذارد. آنها که مدام بايد بارشان را تنهايي به دوش بکشي. و وقتي خسته ميشوي کسي نباشد که نوازشت کند و بار را از دوشت بردارد. وظيفهات است خب!
رابطههاي بيحافظه را دوست ندارم. آنها که هزاربار مسائل آزاردهنده درشان تکرار ميشود و تجربه نميشود براي احتياط و پرهيز. که هزاربار آزرده ميشوي از فلان رفتار مشخص و طرف ديگر رابطه انگار نه انگار که ميداند اين را. که هزاربار سر آن مسئله ديالوگ ميشود و آش همان است و کاسه همان.
رابطه های بی بکگراندرا دوست ندارم. آنها که هر دفعه بايد از نو رياستارت شوند. آنها که صميميتي که درشان ايجاد ميشود٬ به محض خداحافظي تمام ميشود و در ديدار بعدي طوري باهات رفتار ميشود انگار غريبهاي. آنها که هربار دوست را ميبيني٬ بايد هرچه زور داري بزني تا دوستي را از سر بگيري. دوباره جلب اعتماد و دوباره ايجاد صميميت.
رابطههاي نامتجانس را دوست ندارم. آنها که با طرف ديگر رابطه اختلاف عميق شخصيتي يا فکري يا رفتاري داري. مدام بايد حواست جمع باشد که با هم برخورد نکنيد. در بهترين حالت٬ همزيستي مسالمتآميز. بهسختي ميشود که احساس دوستبودن و رها بودن (و خودت بودن) بکني. که بتوانيد بي آنکه مواظب رفتارتان باشيد و گاهي خودتان را سانسور کنيد٬ هم را آزار ندهيد.
رابطهها ... رابطههاي سخت و پيچيدهي انساني. از همه بدتر٬ رابطههايي آزارم ميدهند که يکي از انواع بالا هستند اما به دليلي بهشان وابستهام. آزارم ميدهند و نميتوانم ترکشان کنم. شخصيت و احترام و احساساتم را جريحهدار ميکنند اما وابستگيام بيش از آن است که بتوانم ازشان خارج شوم. ريشهشان عميقتر از آن است که بشود کندش. که به رابطهي آدم با خانوادهاش ميمانند : گاهي خوب و گاهي ويرانگر٬ اما گريزناپذير.
بعد نوشت بی ربط: وبلاگ مال من (یعنی من فقط میرم توو قسمت مدیریت و ...) اونوقت یکی اومده واسه یکی دیگه نظر خصوصی گذاشته) دقیقا چه فکری پیش خودش کرده؟
