- نیوشا؟
+هان؟
ـ چی کار کنم؟
+ چیو چی کار کنی؟
ـ دخترخاله های حمیدو می گم!
+ اِ مگه اومدن تهران؟ چه وقته اومدنه؟ حالا کی می خواد ازشون پذیرایی کنه؟
ـ خودش مرخصی گرفته مونده خونه!
+خوب دیگه دردت چیه؟
ـ مشکلم پذیرایی نبود که آخه الان حمید با دو تا دخترخاله هاش توو خونه تنهاست! قلبم داره مثه گنجیشک می زنه! (در همین لحظه از توی گوشیش عکسشونو نشونم می ده)
+ چه خوشگلو لوندم هستن(خباثت هم از راههای رسیدن به خداست)!
ـنه خیر!خیلی هم زشت و داغونن!
+ خر نشی این جفنگیاتتو بهش بگیا! خودتو سبک نکنیا!
ـ فکر کردی! بزار پام برسه خونه!
+...
نکنید خواهر من، این جور دو دستی! یه طوری که انگار شخص شخیص جرج کلونی رو تور کردید دو دستی به نامزد! همسر! دوس پسراتون نچسبید، عین بادی گارد دائمن در حال محافظت و پاسداری از پارتنر محترم نباشید، تا یه خانومی کلن و خانوم مجردی جزئن یه کلمه با پارتنرتون حرف می زنه اخماتون تو هم نره و به خانومه چشم غره نرین و حلقه محافظتی تونو تنگ تر نکنین. زشته به خدا. از زشت بودن گذشته رقت آور هم هست. اندکی اعتماد به نفس باید... به خدا!
بعد نوشت: در راستای کامنت بمبو باید عرض کنم که آدمیزاده دیگه یه وقتایی یه غلطایی می کنه که اینجوری یه از خدا بی خبر که انشاء الله به تیر غیب گرفتار بشه! میادو رسواش می کنه! بله بنده خودم در سنین ۱۷ تا ۱۹ سالگی اینجور آدمی بودم! ولی خب دلیل نمی شه که اینجورآدمی مونده باشم که!
