تبليغاتX
دستور زبان عشق - نوزده سالگي ام!

دستور زبان عشق

پشت این پنجره یک نامعلوم. نگران من و توست

نوزده سال ز عمرم همه بر باد شدي

حاصل عمر مرا بين كه چو فرهاد شدي

 بهر فرهاد چو شيريني شيرين باشد

زچه رو، با تو چو ياري نبود شاد شدي؟

 آنقدر رنگ و ريا ديدم از اين دوره ي غم

دلم از غصه همه، نغمه ي بيداد شدي

 شهر خفته ست به آغوش بسي ويراني

آخر اي دهر بگو ، بر چه تو بنياد شدي؟

 كس نياموخت ره پاكي و اخلاص و شرف

نه كسي بر صدد كوشش و امداد شدي

  نوزده سال بسي عمر دراز است بمير!

تا كه شايد تو بگور از ستم آزاد شدي

 (سي ام فروردين سال يك هزارو سيصد و هشتاد و چهار هجري شمسي)

داشتم دفتر شعر سالها پيشم رو نگاه مي كردم دقيقا چهار سال پيش توي چنين شبي و در چنين ساعاتي اين شعرو گفته بودم(هرچند درپيت)!( الان به خدا اینجور شعرایی نمی گما!یه کم راه افتادم)

به هر حال يادم نيست توي چه شرايط و حال روزي بودم ولي معلومه دلم حسابي پر بوده و حال درست و درموني هم نداشتم!

ولي دوباره خوندن ان شعر منو ياد اين جمله انداخت "چون مي گذرد، غمي نيست".

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 0:21  توسط نیوشا  |