تبليغاتX
دستور زبان عشق -

دستور زبان عشق

پشت این پنجره یک نامعلوم. نگران من و توست

دیشب به این امید خوابیدم که صبح بفهمم همه چیز خواب بوده!

حالا بیدارم و همه چیز حقیقت داشته! می دانم!

هی... این دانستن‌ها گاهی خیلی سنگین‌اند.

گاهی آدم دلش می‌خواهد نداند اصلن.

‌می‌خواهد بیست و سه ساله باشد، با یک عالمه امید الکی پلکی، با یک عالمه سرخوشی و شیفته‌گی.

می‌خواهد ندانسته، دل داده بر باد، بر هر چه باداباد، دوست بدارد فقط.

می‌خواهد وا بدهد، سر بگذارد روی سینه‌ای، و دنیا آخر شود.

...

و نترسد که دوست داشتن‌اش طوفان باشد

و نداند، و نترسد که همین باد تند سرخوش‌، چه می‌خورد به سنگ، چه آرام می‌گیرد یک وقتی.

چه ساکن می‌شود همه چیز، و چه اندوهی، چه ملالی.

و گمان کند ابدیتی هست، همیشه‌ای.

...

هی... این دانستن‌ها را من گاهی، هیچ نمی‌خواهم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 8:29  توسط نیوشا  |