نوزده سال ز عمرم همه بر باد شدي
حاصل عمر مرا بين كه چو فرهاد شدي
بهر فرهاد چو شيريني شيرين باشد
زچه رو، با تو چو ياري نبود شاد شدي؟
آنقدر رنگ و ريا ديدم از اين دوره ي غم
دلم از غصه همه، نغمه ي بيداد شدي
شهر خفته ست به آغوش بسي ويراني
آخر اي دهر بگو ، بر چه تو بنياد شدي؟
كس نياموخت ره پاكي و اخلاص و شرف
نه كسي بر صدد كوشش و امداد شدي
نوزده سال بسي عمر دراز است بمير!
تا كه شايد تو بگور از ستم آزاد شدي
(سي ام فروردين سال يك هزارو سيصد و هشتاد و چهار هجري شمسي)
داشتم دفتر شعر سالها پيشم رو نگاه مي كردم دقيقا چهار سال پيش توي چنين شبي و در چنين ساعاتي اين شعرو گفته بودم(هرچند درپيت)!( الان به خدا اینجور شعرایی نمی گما!یه کم راه افتادم)
به هر حال يادم نيست توي چه شرايط و حال روزي بودم ولي معلومه دلم حسابي پر بوده و حال درست و درموني هم نداشتم!
ولي دوباره خوندن ان شعر منو ياد اين جمله انداخت "چون مي گذرد، غمي نيست".
