تبليغاتX
دستور زبان عشق

دستور زبان عشق

پشت این پنجره یک نامعلوم. نگران من و توست

نوزده سال ز عمرم همه بر باد شدي

حاصل عمر مرا بين كه چو فرهاد شدي

 بهر فرهاد چو شيريني شيرين باشد

زچه رو، با تو چو ياري نبود شاد شدي؟

 آنقدر رنگ و ريا ديدم از اين دوره ي غم

دلم از غصه همه، نغمه ي بيداد شدي

 شهر خفته ست به آغوش بسي ويراني

آخر اي دهر بگو ، بر چه تو بنياد شدي؟

 كس نياموخت ره پاكي و اخلاص و شرف

نه كسي بر صدد كوشش و امداد شدي

  نوزده سال بسي عمر دراز است بمير!

تا كه شايد تو بگور از ستم آزاد شدي

 (سي ام فروردين سال يك هزارو سيصد و هشتاد و چهار هجري شمسي)

داشتم دفتر شعر سالها پيشم رو نگاه مي كردم دقيقا چهار سال پيش توي چنين شبي و در چنين ساعاتي اين شعرو گفته بودم(هرچند درپيت)!( الان به خدا اینجور شعرایی نمی گما!یه کم راه افتادم)

به هر حال يادم نيست توي چه شرايط و حال روزي بودم ولي معلومه دلم حسابي پر بوده و حال درست و درموني هم نداشتم!

ولي دوباره خوندن ان شعر منو ياد اين جمله انداخت "چون مي گذرد، غمي نيست".

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 0:21  توسط نیوشا  | 

خیلی وقته که یاد گرفته‌ام که به رفتن آدم‌ها، به دیگر نبودن‌شان عادت کنم. از همان موقع‌ها تمرین کرده‌ام که زندگی‌ام را چنان پر کنم که جای آدم‌ها خالی نماند. یاد گرفته‌ام که نگاه پرحسرت به دور و برم نیندازم و آه نکشم و نگویم جای فلانی خالی. چون نیست. جای کسی خالی نیست. از نگاه صفر و یکی من،  هر کسی در هر لحظه همان جایی است که باید باشد. افسوسی در کار نیست.
تنها یک چیز است که منطق سر سخت من حریف‌اش نمی‌شود. به دیگر دوست نداشتن آدم‌ها عادت نمی‌کنم. یاد نگرفته‌ام، یاد هم نخواهم گرفت…

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 8:58  توسط نیوشا  | 

اگر می بینین که چند وقته آمار اینجا به طرز چشم گیری رفته بالا و در حد خبرگزاری فارس بازدید داره فکر نکنین که واقعا ۴۰۰تا خواننده ی پر و پا قرص دارم ... نه... اینجا خیلی خواننده داشته باشه...ممممممم ....بین۱۰ تا ۱۵ نفر می شه!  بازدید روزانه اش هم به زور به ۴۰ تا در روز می رسید!

یه ادم بی کار روانی هست که مدام این جا رو "ری فرش" می کنه!

خواستم از همین تریبون اعلام کنم که اتفاقا حالم هم ازش بهم می خوره!

                                                                            با تشکر

                                                                          صاب وبلاگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 15:34  توسط نیوشا  | 

يعنی رسمن يکی از بزرگ‌ترين شانس‌های زندگی من، همانا معتاد نشدن‌ام بوده بی‌شک. بس‌که آدمِ تَرک کردن نيستم من. نه که نتوانم‌ها، نه. بس‌که به هيچ قيمتی حاضر نيستم لذت‌های چشيده‌ام را بگذارم کنار، بی‌خيالِ دوباره چشيدن‌شان شوم، دوباره تن‌دادن بهشان.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 0:53  توسط نیوشا  | 

یه حسی اون ته تهای دلم  داره تکون می‌خوره.. يه حسی که خوبه،  آرومه.. و من دلم نمی‌خواد تموم شه.. دلم نمی‌خواد نداشته باشمش.. دلم نمی‌خواد فک کنم که ممکنه يه روزی نباشه ديگه.. همين حالا که هست خوبمه.. همين يه خورده که هست... خوبه ...

می شه لطفا کسی اعتراضی نداشته باشه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 12:40  توسط نیوشا  | 

دیشب به این امید خوابیدم که صبح بفهمم همه چیز خواب بوده!

حالا بیدارم و همه چیز حقیقت داشته! می دانم!

هی... این دانستن‌ها گاهی خیلی سنگین‌اند.

گاهی آدم دلش می‌خواهد نداند اصلن.

‌می‌خواهد بیست و سه ساله باشد، با یک عالمه امید الکی پلکی، با یک عالمه سرخوشی و شیفته‌گی.

می‌خواهد ندانسته، دل داده بر باد، بر هر چه باداباد، دوست بدارد فقط.

می‌خواهد وا بدهد، سر بگذارد روی سینه‌ای، و دنیا آخر شود.

...

و نترسد که دوست داشتن‌اش طوفان باشد

و نداند، و نترسد که همین باد تند سرخوش‌، چه می‌خورد به سنگ، چه آرام می‌گیرد یک وقتی.

چه ساکن می‌شود همه چیز، و چه اندوهی، چه ملالی.

و گمان کند ابدیتی هست، همیشه‌ای.

...

هی... این دانستن‌ها را من گاهی، هیچ نمی‌خواهم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 8:29  توسط نیوشا  | 

بسمه تعالی

مدیریت محترم دنیا

سرکار خانم / جناب آقای خدای یگانه

احتراما، پیرو مذاکرات متعدد دعایی فیمابین در خصوص مشکلات ادامه پروژه زندگی، به استحضار میرساند متاسفانه به دلیل عدم تامین به موقع همراهی مناسب، مطابق تبصره ۳ بند ۲۷تفاهم نامه، ادامه فاز اجرایی پروژه زندگی امکان پذیر نمی باشد.
بدیهی است شروع مجدد فاز اجرایی اين پروژه، پس از انجام تعهدات جنابعالی از سر گرفته خواهد شد.

 

                                                                                   با تجدید احترام

                                                                                      ن-ص

 

رونوشت:
- مدیریت محترم سرنوشت جهت اطلاع
- مدیریت محترم بهشت جهت اطلاع
- روابط عمومی دینداری کل دنیا جهت پیگیری تکمیل نیمی از دین

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 12:8  توسط نیوشا  | 

یک نفر باید بیاید مامان و بابای من را توجیه کند و بهشان بگوید درست است که این دختری که توی ذهنشان است و دلشان می‌خواهد من باشم و نیستم، از من بهتر است، موفق‌تر است، خوشبخت تر است، بیشتر می‌خندد، خوشگلتر است، خوش لباس‌تر است، با هیچ کس دعوا نمی‌کند، منطقی است،هیچ وقت دیرتر از ۹ شب خانه نمی آید، عاشق جمعهای زنانه است، تفریحش این است که با شما بیاید مهمانی‌های خانوادگی، هیچی از شما قایم نمی‌کند، بهترین دوستش شما هستید، تمام ماجراهای روز را بدون کم و کاست برایتان تعرف می کند! در مورد همه چیز با شما مشورت می‌کند، می‌فهمد وقتی که برای صدمین بار ازش سوالی می‌پرسید از روی علاقه و نگرانی است و عصبانی نمی‌شود، هر حرفتان را به یک دعوای بزرگ خانوادگی تبدیل نمی‌کند، عاشق نصیحت شنیدن و عمل کردن به آن‌هاست، هرکاری دلش می‌خواهد نمی‌کند، به فکر آبرو و اصالت خانوادگی است، به تنها زندگی کردن فکر نمی کند و مدام آرزوهایش را نمی گوید...خانه‌داری بلد است و هزارتا چیز دیگر که الان یادم نمی‌آید،من نیستم. هرچند که بعضی وقت‌ها که غصه‌شان می‌گیرد ... دلم می‌خواهد که باشم ولی نیستم، کاری هم از دستم بر نمی‌آید کاش می‌شد همینجوری که هستم قبولم داشته باشند.

پ.ن: لعنت بر کسی که در این مکان بیاید بگوید: دخترجان پدر و مادرند دیگر... خیرت را می خواهند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 1:27  توسط نیوشا  | 

امروز اینجا پر بود از آن هواهای دو نفره! وقتی بند کتانی ام را گره می زدم! وقتی شالم را دور سرم می پیچیدم وقتی در خانه را باز کردم و به عادت همیشگی اول دستم را زیر باران گرفتم! و قتی تند زیر باران قدم می زدم! اینجا پر بود از آن هواهای دونفره ی لعنتی... بی آنکه نفر دومی باشد!

پ.ن: تهران! این چشمهای تو بود که می بارید!؟ یا...؟

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 23:42  توسط نیوشا  | 

دلت که تنگ باشد در یک روز دو بار آپ می کنی و چیز عجیبی نخواهد بود! آپ کردن که دیگر قانون ندارد دارد؟

"داشتم فکر می کردم که اگر بعدها، خیلی بعدترها، کسی، نوه‌ای، دوستی که هوای قدیم به سرش زده باشد از من بپرسد که  بیست و سه سالگیم را چه کردم می‌گویم روزهای ولرمی بود پر از عشق‌هایی که کم از دیوانگی نداشتند، بی‌خوابی‌هایی که پر بود از قهوه و قلیان و فال ورق ، پیاده‌روی‌های نیمه تمام، موهایی که بلند می‌شد و کوتاهش کردم، کابوس‌هایی که بیداری نداشت، برنامه هایی که آنطور که می خواستم پیش نمی رفت. لیوان سبز و گوشواره‌ی سیمی و خاطره‌های ریز و درشت از آدم‌هایی که رفتند و آدم‌هایی که ماندند و آدم‌هایی که آمدند. هیچ وقت این همه خودم نبودم!"

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 17:41  توسط نیوشا  | 

در نهايت دلتنگي داره تعطيلات تموم مي شه!

خستگيم  در كه نرفته هيچي... بيشتر هم شده! 

پ.ن: ارتفاع مو هامو از  ۴۰ سانتي متر به ۳ سانتي متر كاهش دادم! ديگه داشتن... حوصله مو سر مي بردن!شدم شبيه مامان كزت وقتي موهاشو فروخته بود!

پ.ن۲: اين روزها هر ديواني از حافظ رو كه باز مي كنم مال هر كس و در هر روزي كه باشه اين غزلش مي آد:( حكمتشو نمي دونم)

یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غمدیده ی ما شاد نکرد
آن جوان بخت که میزد رقم خیر و قبول
بنده ی پیر ندانم ز چه آزاد نکرد
کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک
ره نمونیم به پای علم دار نکرد
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد
ناله ها کرد دراین کوه که فرهاد نکرد
سایه تا باز گرفتی زسحر مرغ سحر
آشیان در شکن طره ی شمشاد نکرد
شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار
زانکه چالاکتر از این حرکت باد نکرد
کلک مشاطه ی صنعش نکشد نقش مراد
هر که اقرار به این حسن خداداد نکرد
مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق
که بدین راه بشد یار و زما یاد نکرد
غزلیات عراقیست سرود حافظ
که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 0:47  توسط نیوشا  | 

هر کس جوری نشون می ده چه قدر آدما براش مهمن.. یکی از این جورها ، بی رحمانه مواجه کردن آدما با احساسات واقعیشونه .. این که همیشه در روابط ، با خودت ، آدم ها و فضا تا جایی که می تونی صادق باشی .. یا این وری .. یا اون وری.. احساسات آدم ها در مقاطعی حد وسط نداره .. گاهی لازمه مثل یه بادکنک سوسیسی پیچوند .. احساس بازیگر کار کشته ایه .. باید چالیدش!! .. انقدر که جوهره ی اصلیش رو پس بده . آدم ها برای من مهم اند . نگاه ما در ارزش گذاری و اهمیت دادن به آدم ها متفاوته . و من سرسختانه نگاه خودم رو دوست دارم . احترام به آزادی ، زمان ، نگاه ، تنهایی ، منش زندگی و ... احترام مستقیم به شخص خودمه.

پ.ن(کاملا بی ربط):بعضی اسم ها دیازپام اند . یک جورهایی وقتی می گویند فلانی اسم اش فلان است ، لبخند می شوم . فضای ذهن ام آرام می گیرد. چند ثانیه طول می کشد تا پی باقی ماجرا را بگیرم . انگار ثانیه ها به خلسه می روند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 11:47  توسط نیوشا  | 

گر چه بخت یارم نبود که توی جشنواره فیلم س.وپر استار را ببینم ولی خوشبختانه امشب قسمت شد تا شاهکار شهاب حسینی را لمس کنم!

باز بی نظیر و روان با مضمونی قابل تامل...

انصافن لایق سیمرغ بود بازی شهاب... انصافن... و صد البته از دید من!

از آن دسته از فیلمهایی بود که راضی و با لبخند سینما را ترک می کنی! و قطعا تا چند روز فکرت را مشغول خواهد کرد!

از نگاه دخترانه و با چشم ناپاکم اگر بخواهم بگویم ... شهاب جدا جذاب بود ... خدا این اول سالی انگار نعمت را بر ما تمام کرده سال تحویل که با فرزاد حسنی و احسان خواجه امیری اولین روز سال هم که با شهاب حسینی... خدا برکت بدهد به ادامه ی سال...

پ.ن: فیلترینگ احمقانه ی ما وقتی س.وپر استار را سرچ می کنی (برابر قوانین جمهوری اسلامی ... می زند) یکی نیست به اینها بفهماند هر گردی گردو نیست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 1:33  توسط نیوشا  |