تبليغاتX
دستور زبان عشق

دستور زبان عشق

پشت این پنجره یک نامعلوم. نگران من و توست

خوب دیگه شوخی شوخی امسالم گذشت!!!

یه سال دیگه پر از شادی و غم پر از بغضهای شبونه ی زیر پتو... پر از شادیهای کودکانه صبحهای تابستون! پر از خاطره! پر از دلتنگی...پر از روزهای دوست داشتنی! پر از اشتباهات ریز و درشت! پر از اتفاقات غیر قابل پیش بینی که کسی امکانش رو هم نمی داد! گذشت!

اگه بخوام از غماش بگم سالی بودکه توش من نانا رو از دست دادم و الان نمی دونم بعد از سال تحویل به کی با عجله زنگ بزنم و صدای خند ی نازشو بشنوم که می گه نیوشا جون بازم تو اول شدی تو از همه زرنگ تری...

دیگه نمی دونم دشت اول سالمو از کی بگیرم و دستشو ببوسم!!! 

خواستم بگم این دم عیدی خیلی دلم نانا رو می خواد خیلی!

بیشتر از این اول سالی اعصاب خودمو و شمارو به هم نریزم بهتره!

اتفاقات خوب هم زیاد داشت ولی دیگه این آخرای سال خوب شده بود! که البته دیر بود با این حال...

بگذریم

یه روز اضافه‌ی امسال هم نتونست دردی رو دوا کنه. شاید هم قرار نبود برای من و تو، چیزی رو مَرهم باشه. چونکه ما سالهاست که به همون 365 عادت کردیم ولی خب صاحب این مِلک و مَلِک، هر چند وقت یکبار، شاید نه برای من و تو، که برای دلخوشی این اسفندِ مادر مُرده‌ی عقب افتاده‌ی معلولِ دوست‌داشتنی، یه روز اضافی رو می‌چسبونه وَر شکمش تا اونهم کم نیاره از همه‌ی شیش ماهه‌های نیمه‌ی دوم سال که حالا کو تا سال دیگه و چهار سال دیگه و کبیسه‌ی دوباره! پس همین امروز رو خوش‌ه که تونسته هم‌قد دی و بهمن و مهر و آبان باشه!

بیاییم همین اول سال نویی با خودمون عهد ببندیم که در سال جدیدی که پیش رو داریم، راه و روش زندگی رو از اسفندی بیاموزیم که معلول و عقب افتاده و تافته‌ی جدا بافته‌ی ماه‌هاست ولی زنده کننده‌ی روح و روان آدمهای دلخسته‌ی این سرزمینه. بیایید با خودمون عهد ببندیم که امسال رو زندگی کنیم. زندگی رو یاد بگیریم و اگر قرار شد تنها یه آرزو کنیم، من برای همگی‌مون، سلامتی جسم و بخصوص روح و روان رو آرزو می‌کنم ... سال نو مبارک.

بهارتون خوش مثل آخرین نوشته‌ی هر سال، همه‌‌ی شما عزیزانی که کمرنگ و بی‌رنگ و پُررنگ هستید ولی هستید رو به خدای مقلب القلوب و الابصار  می سپارم!

***

بهار که می شود انگار کسی می گوید... نور... صدا ...  و شروع می شود دوباره حرکت!

پس نور ... صدا...

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 3:36  توسط نیوشا  | 

خوب معلوم است که خوش می گذرد! تو  بنشینی و احسان هم برایت بخواند! مگر آدم چه می خواهد از این عمر دو روزه!

دیر رسیدم که بیایم اینجا و برایتان تعریف کنم که چقدر خوش گذشت  شنبه شب! یک شب عالی و بی نظیر و بی کم و کاست! 

خلاصه یک دست جام باده و یک دست زلف یار...

آقایون همه دمق و ناراحت! خانوما همه شادو بزن بکوب... دلیلشو هم حتما می تونین حدس بزنین!

موقع همراهی وهمخونی  هم فقط صدای خانوما می اومد!

 من که کلن دیگه اختیارم دست خودم نمود اگه  کنترل بچه ها نبود حتما می دوییدم و می رفتم روی صحنه پیش احسان!  

با آهنگ شیرین( می خوام بخونم از چشای تو نگو نمیشه... غمی که از نگاه تو میاد ترانه می شه...)از آلبوم فصل تازه اش شروع کرد! آهنگ مثل هیچ کس توی زندگیش تاثیر داشته (همه دنیا بخوادو تو بگی نه...نخوادو  تو بگی آره تمومه...) و آهنگ مورد علاقه ش اینه(هر چی آرزوی خوبه مال تو... هر چی که خاطره داریم مال من...)

بیشتر از همیشه طرفدارشم... و بیشتر از همیشه اینکاره بود (یعنی کارشو بلد بوداااااااا حرف در نیارین)

پ.ن: سنگ تمام گذاشتی پسرجان!!! تکرار نشدنی بود آن شب!

پ.ن۲: سالن همایشهای میلاد ترکید! لطفا از نو بسازیدش! با تشکر!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 3:15  توسط نیوشا  | 

این جا مال ِ وقت های اعتراف بود . آنقدر واقعی شدن مخاطب هاش که به خود سانسوری افتادم . وگرنه زنانه نویسی ِ محشری می شد کرد از اتفاقات  این روزها... چه قدر بکر و هیجان انگیز...
 
گناهانم را دوست دارم
 
بیشتر از کارهای خوبم
 
چرا که واقعی ترین انتخابهای من بوده اند!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 10:46  توسط نیوشا  | 

کسی را پیدا می کنی که می نشیند بی غرض به حرفهایت گوش می دهد! درست نقطه ی مقابل توست ولی سعی ندارد دیدگاهت را تحقیر کند. تعاریف زیبا می شنوی از او و می فهمی فرق داشته با آنچه تو درباره اش می اندیشیدی... برای قضاوت غلَطت خودت را شماتت می کنی!

انقدر  آدم روشنی است که نظرات تو هرچقدر هم خلاف عقیده اش باشد باز احساس امنیت می کنی از گفتنشان!

 سفره ی دلت باز می شود و او را پای سفره می نشانی!

سعی می کند آرامت کند و تو آرام می شوی!

سعی می کنی آرامَش کنی و نمی توانی! با این حال خستگی اش را پنهان می کند.

تو در دل می خواهی مخالفت کند ...تاییدت نکند...تا بحث بالا بگیرد ولی او به شدت می فهمد که تو چه می گویی! که تو چه می خواهی! راه جلوی پایت می گذارد ... همدردی می کند... سبک می شود دلت! و تو حس می کنی که چقدر بیشتر برای او احترام قائلی!

پ.ن: تمرین حرص نخوردن میکنم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 13:27  توسط نیوشا  | 

آدمیزاد است دیگر یکهو قبل از خواب احساس می کند که بیاید اینجا و بگوید که چقدر دوست داشت کسی باشد ...

پنجره ی اتاق را تا انتها باز می کنم اجازه می دهم که باد وارد اتاق شود و شعله ی شمعم را این سو و آن سو ببرد! مورمورم می شود بلند می شوم پتو می پیچم به خودم و پشت کامپیوتر می نشینم و می نویسم که جای خالی کسی را حس می کنم که هیچگاه جایش پر نبوده است! می شود یعنی؟

گاهی آدم نیاز دارد  که کسی تاییدش کند که بدانی خیرت را می خواهد که بگوید مهم نیست... که به تو یادآوری کند کجا ایستاده ای! که در نگاهش امنیت موج بزند که بدانی سنگ هم اگر از آسمان ببارد چیزی را عوض نخواهد کرد...

که دلش بسوزد برای دلواپسی هایت!  که چشمهایش غرق نگرانی باشد برایت ... که غصه بخورد از اینکه دستانت سرد است! که دلش شور بزند برای جواب آزمایش کم خونیت!

آدمیزاد است دیگر یکهو می آید و می گوید که چقدر دلش می خواست شانه های مطمئنی بود برای تکیه دادن!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 0:45  توسط نیوشا  | 

بعضی وقت ها، مثلن وقتی که با کسی بحث می کنم که اعدام بد است، یا تبعیض جنسیتی و نگاه مردسالارانه  پدیده ای مزخرف و بی معناست، یا خشم و بددهنی و زورگویی رفتار گندی ست، یا چه میدانم من دلم نمی خواهد پیچیده در این کیسه هایی که تنمان کردند زندگی کنم و به خدا ما هم دل داریم و اسلام فقط همین یک تیکه روسری روی سر ما  نیست! و مجدانه تلاش می کنند که مجابمان کنند که به نفع خودمان است!  یک هو توی ذهنم علامت سوال می شود که همین تلاش برای تغییر نظر دیگران و توقع مدام از بقیه برای این که به اعتقادات ما باور داشته باشند و از زاویه ما به همه چیز نگاه کنند، خودش رفتار غلطی نیست؟ بی جا نیست که از همه متوقع باشیم به آن چه به نظر ما درست است معتقد باشند و آن جور که ما درست می پنداریم زندگی کنند؟ یعنی خب حتمن نگاه آن طرفی ها (...)هم همین است که سیستم تفکر و رفتار و زندگی خودشان را درست می دانند و به نظرشان ما غلط ایم، و دقیقن مشکل مان با هم نیز از آن جاست که آن ها از ما متوقع اند مثل خودشان باشیم. خب ما هم که همین را بخواهیم چه فرقی داریم با هم پس؟بعضی وقت های دیگر که صابون این جور آدم ها به تنم می خورد، جواب سوالم را می گیرم: تعارف که نداریم ... داریم؟
 بعضی آدم ها کلن بهتر است در کره ی زمین وجود نداشته باشند!
 دنیا بدون این ها جای بهتری ست.
پ.ن۱: لابد به نظر ِ تو من خیلی لوسم ...یا خیلی میخواهم روشنفکر باشم ....یا کلا آدم ِ ... هستم....یا بی منطقم...متاسفانه حق با توست!
پ.ن۲:اینجا دنیای مجازیست! امیدوارم متوجه تفاوتش باشید.
پ.ن۳:مردم شهر ما بسیار مهربان و انسان دوستند. اگر برچسب کسی سهواً بیافتد ، همواره چند نفر هستند که تند و تیز برچسبش را سر جای اولش نصب کنند. (منتظر برچسب هایتان هستیم!)
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 14:30  توسط نیوشا  | 

- نیوشا صبر کن! اه چه زود رنج شدی الان برات انجام می دم

+دیگی که واسه من نجوشه سر سگ توش بجوشه!

- یعنی من دیگم؟

+نه تو سگی!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 12:7  توسط نیوشا  | 

می دانید روزی چند تا بنز و ون از در پارکینگ ها بیرون می آیند و روزی چقدر بنزین و ساعت کار مفید کارمندانتان توی این شهر دود زده حرام امثال من می شود ؟ 

تو را به خدا بس کنید . من خودم با پای خودم می آیم وزرا . همه ي مانتو هاي تنگم را مي آورم براي آن بانوهاي سيبيلوي شما كه زيباتر شوند مي گذارم تابلو به دستم بدهيد و عكس بگيريد ،تعهد مي دهم. به مادرم مي گويم بيا و آن مانتويي كه براي خودت هم گشاد است بياور. ولی محض رضای خداوند که جز او الان از دست کسی کاری ساخته نیست به حرف من گوش کنید .

فساد و معضل اجتماعی در چند قدمی این بنز ها و ون ها در حال شکل گرفتن است . چشم هایتان که خدای نکرده طوری نشده اند ؟ می دانید تعرض جنسی در ۱۰ سالگی یعنی چه ؟ می دانید همین کودکان دستفروش خیابانی در معرض چه مخاطرات جنسی هستند ؟ می دانید هپاتیت یعنی چه ؟ ایدز یعنی چه ؟ محض رضای خدا میدانید عموم پسربچه هایی که مورد تعرض قرار می گیرند در آینده خود دست به چنین اعمالی می زنند ؟  

اگر اين كودكان را بدزدند آيا كسي با خبر مي شود؟ اگر هزار و يك بلاي ناجور سرشان بياورند كسي با خبر مي شود؟ بفرو شندشان؟ ...حمل مواد مخدر ...

تمام روح بچگيشان را با تجاوز بكشند؟ از آنان يك قاتل و جاني بسازند؟ چه كسي جوابگو خواهد بود؟

مشكلات امنيت جامعه ي ما همين است؟ مانتوي تنگ؟ شلوار كوتاه؟

نوشتن این سطور آسان نیست .

 من می توانم بدون کمک شما حساب راننده ای را که برایم بوق زده کف دستش بگذارم ولی کودک تازه بالغی که موقع گرفتن بقیه پول سينه ي کوچکش مشت می شود توی هیاهوی چهارراه منتظر کمک پلیس است .

به دادش برسید.

پ.ن۱: حس ناسیونالیستی ام ته کشیده در این لحظه! غرور ملی ام به باد می رود!

پ.ن۲:نمی خواهم چیزی را عوض کنم. من خودم را عوض خواهم کرد.  دلم نمی خواهد متعلق به سرزمینی باشم که اختیار فرزندم  را هم نخواهم داشت. که کودکم را به فرزندی کشورش قبول نمی کند اگر پدرش ایرانی نباشد. که مرا تحقیر می کند. از درون خانه ها تا سطح خیابانها ... تا باجه های سفارت خانه ها.

پ.ن۳: به قول نامجو:

بسی رنج بردیم در این سال سی 

که رنج برده باشیم فقط مرسی

پ.ن۴: در مورد عکس برای من جالب تر از این تیتر که در مورد حجاب هیچ اجباری نیست! این بود که" مزاحمان خانمهای بی حجاب ضد انقلابی هستند".

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 13:20  توسط نیوشا  | 

زندگی حقیقی ست، وجود دارد ، می توانی لمسش کنی ؛

همین است که می ترسم دست به تو بزنم
نکند دستم ازت رد شود....

همین است که فقط از نگاه کردن به تو می گریزم! می ترسم محو شوی!

پ.ن:من شرارت زنانه را خوب می شناسم
وقتی در نگاه های تند و سردتان
موج آتش ، صمیمانه می زند.

پ.ن۲: به خودتان زحمت ندهید مخاطب خاص این نوشته مدتهاست سر نمی زند به این صفحه!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 15:23  توسط نیوشا  | 

یارو توو گوگل سرچ کرده: " برام یه دوست دختر خوب پیدا کن" انگار داره با غول چراغ جادو صحبت می کنه!

سر و کار ما با کیاست واقعا؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 11:47  توسط نیوشا  |