یه سال دیگه پر از شادی و غم پر از بغضهای شبونه ی زیر پتو... پر از شادیهای کودکانه صبحهای تابستون! پر از خاطره! پر از دلتنگی...پر از روزهای دوست داشتنی! پر از اشتباهات ریز و درشت! پر از اتفاقات غیر قابل پیش بینی که کسی امکانش رو هم نمی داد! گذشت!
اگه بخوام از غماش بگم سالی بودکه توش من نانا رو از دست دادم و الان نمی دونم بعد از سال تحویل به کی با عجله زنگ بزنم و صدای خند ی نازشو بشنوم که می گه نیوشا جون بازم تو اول شدی تو از همه زرنگ تری...
دیگه نمی دونم دشت اول سالمو از کی بگیرم و دستشو ببوسم!!!
خواستم بگم این دم عیدی خیلی دلم نانا رو می خواد خیلی!
بیشتر از این اول سالی اعصاب خودمو و شمارو به هم نریزم بهتره!
اتفاقات خوب هم زیاد داشت ولی دیگه این آخرای سال خوب شده بود! که البته دیر بود با این حال...
بگذریم
یه روز اضافهی امسال هم نتونست دردی رو دوا کنه. شاید هم قرار نبود برای من و تو، چیزی رو مَرهم باشه. چونکه ما سالهاست که به همون 365 عادت کردیم ولی خب صاحب این مِلک و مَلِک، هر چند وقت یکبار، شاید نه برای من و تو، که برای دلخوشی این اسفندِ مادر مُردهی عقب افتادهی معلولِ دوستداشتنی، یه روز اضافی رو میچسبونه وَر شکمش تا اونهم کم نیاره از همهی شیش ماهههای نیمهی دوم سال که حالا کو تا سال دیگه و چهار سال دیگه و کبیسهی دوباره! پس همین امروز رو خوشه که تونسته همقد دی و بهمن و مهر و آبان باشه!
بیاییم همین اول سال نویی با خودمون عهد ببندیم که در سال جدیدی که پیش رو داریم، راه و روش زندگی رو از اسفندی بیاموزیم که معلول و عقب افتاده و تافتهی جدا بافتهی ماههاست ولی زنده کنندهی روح و روان آدمهای دلخستهی این سرزمینه. بیایید با خودمون عهد ببندیم که امسال رو زندگی کنیم. زندگی رو یاد بگیریم و اگر قرار شد تنها یه آرزو کنیم، من برای همگیمون، سلامتی جسم و بخصوص روح و روان رو آرزو میکنم ... سال نو مبارک.
بهارتون خوش مثل آخرین نوشتهی هر سال، همهی شما عزیزانی که کمرنگ و بیرنگ و پُررنگ هستید ولی هستید رو به خدای مقلب القلوب و الابصار می سپارم!
***
بهار که می شود انگار کسی می گوید... نور... صدا ... و شروع می شود دوباره حرکت!
پس نور ... صدا...


