تبليغاتX
دستور زبان عشق

دستور زبان عشق

پشت این پنجره یک نامعلوم. نگران من و توست

حسنی یکی از شخصیت های مورد علاقه ی من بوده و هست  البته از حق نگذریم بعد از حنا خانوم که می میرم  براش! آره دیگه همون گاوی که مال یه حسنی دیگه بود و گم شد!

توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود

حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
نه مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو می خوای اصلاح کنی؟
نه نمی خوام نه نمی خوام

کره الاغ کدخدا
یورتمه می رفت تو کوچه ها
الاغه چرا یورتمه میری؟
دارم میرم بار ببرم
دیرم شده عجله دارم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 18:19  توسط نیوشا  | 

از صبح که نشستم پشت میز شاید روی هم رفته دو بار هم بلند نشده و راه نرفته باشم! سرمو کردم توی صورت وضعیت ها و هر کس که باهام حرف می زنه یه جواب کوتاه می دم که یعنی با من حرف نزنین!

حوصله ندارم!!! مغزم درگیره ...خیلی زیاد! ذهنم مدام از این شاخه به اون شاخه می پره! به صورت وحشتناکی قاطی کردم!

هر دو دقیقه یه بار می گم اَه... این چرا اینجوریه! اون چرا اونجاست! چرا فلانی اومد! چرا فلانی رفت! از دست غر غرهای خودم کلافه ام!

آقای رئیس همه تلاش اش را میکند که من بخندم ، دلم میخواهد بهش بگویم که سرش به کار خودش باشد و انقدر هی گیر ندهد که من امروز چِم شده ، نگوید از صبح اخمالو هستم ، نگوید خانم فلانی بیاین این ایمیل رو ببینین خیلی خنده داره ، مرا مجبور نکند هلک و هلک از پشت میزم بلند شوم و این همه راه را که شش قدم گنده هم نمیشود بروم تا پشت میز آقای رئیس... و ایمیل خنده دار چی باشد خوب است ؟ ، عکس احمد ی نژ اد با دمپایی ....
عکس احمد ی نژ اد با دمپایی خنده دارد اصلا آقا ؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 14:27  توسط نیوشا  | 

_ هیچ میدونی بی ریخت ترین و بد هیکل ترین پسریکه تا حالا باهاش دوست بودی سرنوشتش چی شده و الان کجاست؟


_ آره، شوهرمه. الانم رفته سر کوچه نون بخره!

 

پ.ن: ۱۴ فوریه روز گرامی داشت مقام دوست پسر مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 8:26  توسط نیوشا  | 

دل‌تنگی داریم تا دل‌تنگی. بعضی دل‌تنگی‌ها مالِ خود آدم نیست اصلن، حقِ آدم نیست. یعنی نه که سهمِ آدم از زندگی نباشه، اتفاقن هست. وقتی دلت تنگ هست یعنی سهمِ توئه از زندگی که هست. و نه یعنی این‌که تو خودت رو مستحق دل‌تنگی‌ه نمی‌دونی که اتفاقن انگار خیلی مازوخیستانه پرورش‌اش می‌دی واسه خودت.
می‌خوام بگم یه دل‌تنگی رو می‌تونی بیای این‌جا، یا اصن هرجا، هوار بزنی‌ش، بقیه هم بگن اوهوم. ولی اون دل‌تنگی‌ای که می‌گم فرق داره رو نه هوارش می‌تونی بزنی، نه تأیید بگیری، نه به‌روت بیاری، به روی خود دل‌تنگ کننده‌هه حتا (اگه موجود زنده باشه و جبر جغرافیایی و ابر و آسمون و غروب جمعه نباشه). واسه همینه که وقتی میای چار تا کلوم راجع به‌ش بنویسی بیهقی رو هم که خِرکِش کنی ورداری بیاری، هیچی از حرفات نمی‌فهمه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 17:57  توسط نیوشا  | 

چه راحت می شد در زرق و برق زندگی یک احمق پولدار غرق شد یا یک احمق خالی یا حتی احمق تنها. راحت می شد سال ها در" میان تور و پولک خوابید" ، ژستهای  روشنفکرانه گرفت، صبح را با کره بادام زمینی شروع کرد و تمام روز دغدغه صرف شام با سس تاتار یا سس قارچ یا سس ... داشت.می شد از مقابل هر مغازه رد شد و چیزی را با بلندمنشی و بی اعتنایی خرید که قرار بود سال ها در کمد های بزرگ چوبی منبت کاری شده خاک بخورد و آخر سر سهم خدمتکار و کلفت و نوکری شود.

می شد چاق و چاق تر شد و با آسودگی وجود انواع دستگاه های ورزشی کنار استخر خانه هر روز را به خوردن بستنی گذراند. می شد در سال های پیری با تفرعن یک شاهزاده خانم در خیابان ها راه رفت و پوست صاف و سفید و برق چشم های درخشان یک عمر زندگی بی هول و اضطراب نداشتن را به رخ این و آن کشید.حتی می شد با ژست های مردم دوستانه پیچیده در پالتو پوست خز ، زمستان ها به گدایان خیابانی غذا داد و برایشان دل سوزاند...می شد اگر فکر نمی کردیم این نفس ابتذال است ، پیروزی ابتذال.

 

پ.ن:در عوض ما دچار عارضه امیدیم ! ما آدم های ساده عادی . امید در نقش قشر ما گنجانده شده !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 18:22  توسط نیوشا  |