پ.ن۱: البته دکتر جان این فقط یه پیشنهاده هااااااااا! باز خودتو توو زحمت نندازی!
(+ طرف مقابل)
+...تو چرا انقدر ذل می زنی به چشم آدما!
- می خوام ببینم عمق چشماشون چقدره!
+ خوب ماله من چقدره؟
- حدودا تا مچ پای من
+...
پ.ن۱ (بی ربط): من امتحان دارم پس کمتر هستم.
گاهی حتی همه ی اینها را هستی، همزمان. در یک تجربه. موازی با هم چند نفر می شوی، چند بار تجربه میکنی ،یک لحظه را.
همین است که می شوی چروک های ریز گوشه ی چشم.
همین است که زود تلخ می شوی ، خیلی زود تر از هم سن و سال های تقویمی ات.
همین است که هنوز، هر باز دوستی به ات می رسد می گوید:
«دختر... تو واقعا ۲۳ سالته؟؟»
و تو تلخند می شوی فقط.
پ.ن۱:سرم رو آوردم بالا ، به سبک فیلمای کیمیایی نگاش کردم و گفتم:« ببین...مرد اونیه که بتونه بد باشه، اما نخواد و نکنه. از سر بی عرضگی خوب بودن رو نمیشه گذاش به حساب مردونگی... ok؟؟
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان
...
آی آدمها که نگران تاخیر در ساعت جذب ویتامین کودکانتان هستید! آی آدمها که تا صیح چند بار به فرزندانتان سر می زنید که مبادا پتو از رویشان کنار رفته باشد و زبانم لال سرما بخورند! آی آدمها که برای کودکانتان هر آنچه را که طلب کنن می خرید تا خاطر مبارکشان مکدر نشود!
آی آدمهایی که چنان سنگ حقوق بشر را به سینه می کوبید که در مواقع عادی ما را دچار توهم می کنید که نکند روح مسیح در شما حلول کرده! آی آدمهایی که نوبل صلح می گیرید و به آن می بالید! آی آدمها پشت تریبون سازمان ملل فریاد وا انسانیتا سر می دهید!
آی آدمها که در هیات های عزاداری برای حسین سینه چاک می کنید! امروز غزه کربلاست! این کودکان فرزندان حسین اند که به اسیری می روند!
آی کسی که در پیام تبریک می گویی امروز اگر مسیح بود... آری امروز اگر مسیح بود کار ما به جایی نمی رسید که تو مدعی حقوق بشر باشی!
هر چند آی آدمها این روزها کم مخاطب ترین جمله است!
پ.ن:مگرجهان به هم نخورده و
بالا نیاورده است چنان
که ازاین بد خوری ها
دهان تو بوی گوساله ی سامری گرفته؟
پ.ن:حالا دیگر «حماس» میتواند سرش را بگیرد بالا و خوشحال باشد که تنها نیست. اگر در اروپا -و آنطور که گویندههای خبر رسانهی ملی میگویند، بر اثر فشار گروههای پرقدرت صهیونیست و از بیم روشن شدن حقایق- کسی جرات ندارد به هولوکاست بند کند، اینجا هم برای «حماس» روزنامه تعطیل می کنند.
از پونزدهم امتحانام شروع می شه!!! اونم توی دو تا دانشگاه...تصورشم باعث می شه قلبم تیر بکشه و سرم سوت
تازه...ترم جدید کلاس زبان هم شروع شد!!!
نمی دونم من چه فکری پیش خودم کردم که با این دستِ چپرچلاق ۸-۷تا هندونه برداشتم؟
حالا فکر کن که یه سرمای اساسی هم خورده باشی و صدات در نیاد و یه عالمه کارم توی شرکت روی سرت هوار شده باشه!
پ.ن: شرط می بندم تمام این بحران های وجودی و پوچ گرایی ها و “من واسه چی دارم زندگی می کنم؟” ها تو دوران امتحانات به ذهن فیلسوفای بدبخت رسیده.
پ.ن۲: فیلسوف سرما خورده به آب ریزش بینی تمام نشدنی اش فکر می کرد و این که آیا واقعاً ماده در جهان متناهی است؟
پ.ن۳:آخه این چه وضعشه؟ من از مظفرالدین شاه هم بیشتر مریض میشم!
این علاقه با سرد شدن هوا شدت هم می گیرد!!! و روح من در این هوا هیچ تمایلی به بازگشت ندارد!

پ.ن۱:نشستم توی بالکن چای و لیمو خوردم و باریدن باران را تماشا کردم، سعی کردم رمانتیک باشم.
داشتم کانالا رو به امید پیدا کردن یه برنامه ای که با شب یلدا جور در بیاد بالا پایین می کردم که یه هو خشکم زد...جیغ کوتاهی کشیدم و گفتم ... فرزاد...

خٌب دوسش دارم! حالا شماها بیاین
بنویسین فلان است و بهمان! چیزی تغییر نمی کنه برای من! ![]()
