تبليغاتX
دستور زبان عشق

دستور زبان عشق

پشت این پنجره یک نامعلوم. نگران من و توست

در راستای اهداف متعالی دولت مهرورز و عدالت محور پیشنهاد می کنم که سفری هم به استان تهران صورت گیرد.

پ.ن۱: البته دکتر جان این فقط یه پیشنهاده هااااااااا! باز خودتو توو  زحمت نندازی!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 18:3  توسط نیوشا  | 

تصمیم گرفتم بعضی از مکالمه های روزمره که برام جالبه رو اینجا بایگانی کنم حالا با هرکی شاید دوست شاید دختر خاله شاید همکار شاید رئیس شاید ...

(+ طرف مقابل)

+...تو چرا انقدر ذل می زنی به چشم آدما!

- می خوام ببینم عمق چشماشون چقدره!

+ خوب ماله من چقدره؟

- حدودا تا مچ پای من

+...

پ.ن۱ (بی ربط): من امتحان دارم پس کمتر هستم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 17:44  توسط نیوشا  | 

زن که باشی، «انسان » هم اگر بخواهی بشوی، باید هر کاری را چند بار انجام بدهی.هر لحظه را چند جور تجربه کنی. یک فیلم می خواهی ببینی، یک کتاب میخواهی بخوانی، حتی با یک آدم می خواهی حرف بزنی، یک بار باید « حس » باشی و «‌زنانگی » فقط ، یک بار «‌انسان » بدون درگیری جنسیت، یک بار « منتقد » بدون حس و فقط عقل ، ....


گاهی حتی همه ی اینها را هستی، همزمان. در یک تجربه. موازی با هم چند نفر می شوی، چند بار تجربه میکنی ،‌یک لحظه را.


همین است که می شوی چروک های ریز گوشه ی چشم.
همین است که زود تلخ می شوی ، خیلی زود تر از هم سن و سال های تقویمی ات.
همین است که هنوز، هر باز دوستی به ات می رسد می گوید:

«‌دختر... تو واقعا ۲۳ سالته؟؟»

و تو تلخند می شوی فقط.

پ.ن۱:سرم رو آوردم بالا ،‌ به سبک فیلمای کیمیایی نگاش کردم و گفتم:‌« ببین...مرد اونیه که بتونه بد باشه، اما نخواد و  نکنه. از سر بی عرضگی خوب بودن رو نمیشه گذاش به حساب مردونگی... ok؟؟   

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 15:56  توسط نیوشا  | 

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان

...

آی آدمها که نگران تاخیر در ساعت جذب ویتامین کودکانتان هستید! آی آدمها که تا صیح چند بار به فرزندانتان سر می زنید که مبادا پتو از رویشان کنار رفته باشد و زبانم لال سرما بخورند! آی آدمها که برای کودکانتان هر آنچه را که طلب کنن می خرید تا خاطر مبارکشان مکدر نشود!

آی آدمهایی که چنان سنگ حقوق بشر را به سینه می کوبید که در مواقع عادی ما را دچار توهم می کنید که نکند روح مسیح در شما حلول کرده! آی آدمهایی که نوبل صلح می گیرید و به آن می بالید! آی آدمها پشت تریبون سازمان ملل فریاد وا انسانیتا سر می دهید!

آی آدمها که در هیات های عزاداری برای حسین سینه چاک می کنید! امروز غزه کربلاست! این کودکان فرزندان حسین اند که به اسیری می روند!

آی کسی که در پیام تبریک می گویی امروز اگر مسیح بود... آری امروز اگر مسیح بود کار ما به جایی نمی رسید که تو مدعی حقوق بشر باشی!

هر چند آی آدمها این روزها کم مخاطب ترین جمله است!

پ.ن:مگرجهان به هم نخورده و
بالا نیاورده است چنان
که ازاین بد خوری ها
دهان تو بوی گوساله ی سامری گرفته؟


پ.ن:حالا دیگر «حماس» می‌تواند سرش را بگیرد بالا و خوشحال باشد که تنها نیست. اگر در اروپا -و آن‌طور که گوینده‌های خبر رسانه‌ی ملی می‌گویند، بر اثر فشار گروه‌های پرقدرت صهیونیست و از بیم روشن شدن حقایق- کسی جرات ندارد به هولوکاست بند کند، اینجا هم برای «حماس» روزنامه تعطیل می کنند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 10:56  توسط نیوشا  | 

رسما به غلط کردن افتادم...

از پونزدهم امتحانام شروع می شه!!! اونم توی دو تا دانشگاه...تصورشم باعث می شه قلبم تیر بکشه و سرم سوت

تازه...ترم جدید کلاس زبان هم شروع شد!!!

نمی دونم من چه فکری پیش خودم کردم که با این دستِ چپرچلاق ۸-۷تا هندونه برداشتم؟

حالا فکر کن که یه سرمای اساسی هم خورده باشی و صدات در نیاد و یه عالمه کارم توی شرکت روی سرت هوار شده باشه!

پ.ن: شرط می بندم تمام این بحران های وجودی و  پوچ گرایی ها و “من واسه چی دارم زندگی می کنم؟” ها تو دوران امتحانات به ذهن فیلسوفای بدبخت رسیده.

پ.ن۲: فیلسوف سرما خورده به آب ریزش بینی تمام نشدنی اش فکر می کرد و این که آیا واقعاً ماده در جهان متناهی است؟

پ.ن۳:آخه  این چه وضعشه؟ من از مظفرالدین شاه هم بیشتر مریض میشم!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 9:22  توسط نیوشا  | 

چه علاقه ای دارد این روح به عالم بالا... شب ...پرواز می کند و می رود...صبح با هزار بدبختی بر می گردد!!!

این علاقه با سرد شدن هوا شدت هم می گیرد!!! و روح من در این هوا هیچ تمایلی به بازگشت ندارد!

پ.ن۱:نشستم توی بالکن چای و لیمو خوردم و باریدن باران را تماشا کردم، سعی کردم رمانتیک باشم.

پ.ن۲: کلی کیف دارد که تکیه بدهی به پنجره، کف پایت را بچسبانی به شوفاژ ،چشمهایت را ببندی و بلند بلند برای خودت آواز بخوانی!
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 15:4  توسط نیوشا  | 

دیشب دیدن فرزاد حسنی یلدای منو کامل کرد!!!

داشتم کانالا رو به امید پیدا کردن یه برنامه ای که با شب یلدا جور در بیاد بالا پایین می کردم که یه هو خشکم زد...جیغ کوتاهی کشیدم و گفتم ... فرزاد...

خٌب دوسش دارم!  حالا شماها بیاین

بنویسین فلان است و بهمان! چیزی تغییر نمی کنه برای من!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 14:13  توسط نیوشا  |