تبليغاتX
دستور زبان عشق

دستور زبان عشق

پشت این پنجره یک نامعلوم. نگران من و توست

تو این تعطیلات... ميون اين جمع شلوغ و خندونمون دلم براي تك تك آدما تنگ شد يه هو. دلم مي خواست همه رو ، با خنده و بو و نگاه سيو كنم يه جايي از مغزم كه فراموشي نداشته باشه .

دلم تنگ شد كه شايد دو سال ديگه.. سه سال ديگه.. يا همين سال ديگه ، تيكه پاره شده باشيم جاهاي مختلف دنيا. بعد شايد ماهي ،‌سالي ، يا فقط عصر هاي دل گير روزهاي تعطيل حالي از هم بپرسيم . براي هم آيكون ِ‌هاگ و كيس و لبخند و لاو بذاريم . ولي دريغ از اون حسي كه زير يه سقف ، يه روزي از مهر ِ‌چند سال پيشا بينمون بوده . اون شيطنت ها . مسافرت ها . كج خلقي ها و دمدمي بازي ها. اون بازي ها.. پانتوميم هاي محشرمون. خنده هاي بي انتهامون. شادي خاطر جمعمون .

من دلم امروز براي تك تك مون ، با همه ي ادا و اصول و مهرباني ها و لوس بازیهامون تنگ شد . بعد شايد دو سال ديگه اين جا يه پستي گداشتم و توش نوشتم كه آي مستر سو اند سوي ديوونه. خانوم بهماني ِ لوس و دردونه. بيايد فرانكشتاين رو باز پانتوميم كنيم..

پ.ن بی ربط:من ادعایی ندارماااااااااا، ولی خدایی تعبیر اون خواب فرعون که هفت‌تا گاو لاغر میان هفت‌تا گاو چاق رو می‌خورن خیلی چیز تابلویی بود.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 9:21  توسط نیوشا  | 

دلم قهوه می خواست. خجالت کشیدم تنهایی بروم توی یک کافه، مثل کتاب ها می شد. خانمی تنها ، همیشه پشت میز سمت چپ می نشیند ، پشت به پنجره. کتاب می خواند یا با فنجان قهوه اش بازی می کند.

یک مرد هم هست همیشه، بیشتر وقت ها راوی داستان، معمولا هم تنهاست. میز بغلی خانم. عاشق خانم است که تنها است و غمگین.

گارسون هم عاشق زن است هرچند که زن هیچ وقت با او حرف نمی زند. هروقت که زن پریشان باشد گارسون هم غمگین است. من هیچ کدام از اینها نبودم البته، یک دختر معمولی بودم که خجالت می کشید تنها بنشیند، ناخن هایش را تا ته جویده بود و فنجانش یک کم، فقط یک کم توی دستش می لرزید.

پ.ن:خدای عزیزم
خواهش می کنم موقعیت های پیچیده در زندگی من ایجاد نکن ،مغز من خیلی ساده تر از این حرفاست!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 15:55  توسط نیوشا  | 

لذتی دارد کشفِ زن. حس کردن زنی که در توست! نفس می کشد و طلب می کند!

زنی که نادیده اش گرفته بودی و حالا می خواهد خودی نشان بدهد! می خواهد بگوید من را بفهم و بگذار هوا به من هم برسد!

زنی که در درونت اسیرش کرده‌اند و کلید زندانش را داده‌اند دستِ خودت. از خیلی کوچکی یادت داده‌اند چه طور زندانبان خوبی باشی، چه طور سرکشی‌های این زن را، میلش را به شناختن تنش، روحش، ذهنش، در نطفه خفه کنی.

نمی گذارند در زندان را باز کنی، نمی گذارند. نگاههای زشتشان را نشانه گرفته‌اند طرفت، و تو، تو و این زن، تنها، اگر بخواهی آزاد باشی باید جلویشان بایستی، محکم و صبور. باید فراموش کنی که زن چه قدر حساس است، چه قدر شکننده است. باید جانت را بگیری کف دستت و همه‌ی عمر بجنگی، که زن را نشانشان بدهی، که بفهمند تو مرد نیستی، نمی خواهی باشی. می خواهی همان باشی که هستی. همان که زن می خواهد.

همانی باشی که هستی و لذت ببری از  بودنت! جنس دوم نباشی! ضعیفه نباشی! از دنده ی چپ مرد ساخته نشده باشی!

حالا این زن دارد عصیان می کند، فریاد می کشد. و من این اجازه را به او می دهم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 11:46  توسط نیوشا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 22:10  توسط نیوشا  | 

پنجره ی اتاق را باز میکنم و می خزم زیر پتو!

مرور می کنم روز را و تمام اتفاقاتش را ... باد شعله ی شمعی که  به جای "چراغ خواب" روشن می کنم خاموش می کند. (صدای مادرم در گوشم می پیچد تو آخر با این شمعت زندگی را به آتش می کشی!)

 

هنوز باد در پرده سبز اتاق می پیچید ... پتو را تا زیر چشمانم بالا می کشم و خیره می شوم به پنجره ی نیمه باز!

 تداعی می کنم  چهره ها را در ذهن خواب آلوده ام...و چقدر پر است این ذهن از جای خالی و سه نقطه...

خوب که فکر می کنم می بینم...پاییز امسال هر چه که نداشت، درگیری های پاییزی را به غایت داشت، زمستانش هم اگر سخت بگذرد و سوزش استخوان سوز باشد تازه می شود از آن زمستان های خوب و سخت.  کنار هم نشستن ِ "خوب" و "سخت" را من همیشه دوست داشته ام و همیشه خواسته ام که سخت را خوب کنم درست مثل شاعری که می گفت "من امیدم را در یأس یافته ام و ستاره ام را در شب ...

پلکهایم سنگین شده مدام پایین می افتد! و مثل همیشه قبل از اینکه به تو  فکر کنم به خواب می روم!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 14:6  توسط نیوشا  | 

_ سلام آقای دکتر! باورم نمی شد بتونم اینجا زیارتتون کنم. آقای دکتر من محو مقاله ی بی نظیر شما شدم. امکان داره که ازطریق ایمیل مطالب بیشتری در این زمینه باهاتون رد و بدل کنم؟
_ خواهش می کنم. یادداشت بفرمایید ایمیل منو:
hotboy2003_dokhtarkosh@yahoo.com

پ.ن: حکایت من حکایت لوبیای سحرآمیزیه که باهاش لوبیا پلو درست کردن..!

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 14:4  توسط نیوشا  | 

چقدر عجله داری برای رفتن!من هنوز عشقبازی نكردم با خودت و هوای بارونی و رنگ‌های يك رنگی‌ت!

چقدر پیش خودم گفتم اگه بیای چنان می کنم و چنین ... ولی انقدر توی  این پیله ای که دور خودم پیچیدم گیر کردم که "گاهی دلم برای خودم تنگ می شود".

کمتر از یک ماه ازت باقی مونده زیر لب زمزمه می کنم" شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت".

پائیز عزیز من! بیست و سومین باریه که تو رو نفس کشیدم! بیستو سومین باریه که توو هوات عاشقی رو معنی کردم...

از خدا خواستم که اگر بخشید این بنده ی ...شو اوون دنیا بهشت من پائیزه روی زمینش باشه!

پائیز جان می بینی؟ بهشت را هم بی تو نمی خواهم ...

راستی امسال زیاد نباریدی پائیزکم...دلت رنجیده بود از ما؟

به بوی برگهای خشک و خاک نم خورده ی سپیده دم هایت  قَسمت می دهم... بی نصیبمان نگذار در این روزهای پایانی...

به خودت زحمت نده برای جواب نامه ام! اولین قطره ی بارانت اگر صورتم را نوازش کرد...جوابم را گرفته ام

پادشاه فصلها... پائیز من

پ.ن: تا جمعه سفرم! می خوام برم جایی که پاییزش بیشتر باشه! اولین سفرمه بدون حضور هیچ نوع ناظر کیفی!

  

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 23:1  توسط نیوشا  | 

آنچه در نمایشگاه  و اختتامیه نمایشگاه مطبوعات امسال دیدم !

حضور نمایندگان مجلس! در وطن امروزشان!

پ.ن:مدیر جوان سایپا در جواب دعوت نماینده ی باشگاه خبرنگاران جوان گفت: نه!

شمخانی ایسنا را ترجیح داد!

و اما اختتامیه با حضور داوودی معاون اول و صفار هرندی وزیر فرهنگ و ارشاد دولت نهم در تالار وحدت برگزار شد

سخنرانی صفار هرندی در مدح رسانه بود و بس!

اجرای امیر حسین مدرس هم انصافن عالی بود!

پ.ن: بنده نه عکاس حرفه ای بودم و نه دور بین حرفه ای داشتم!!!  عفو بفرمایید!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 13:27  توسط نیوشا  |