تو این تعطیلات... ميون اين جمع شلوغ و خندونمون دلم براي تك تك آدما تنگ شد يه هو. دلم مي خواست همه رو ، با خنده و بو و نگاه سيو كنم يه جايي از مغزم كه فراموشي نداشته باشه .
دلم تنگ شد كه شايد دو سال ديگه.. سه سال ديگه.. يا همين سال ديگه ، تيكه پاره شده باشيم جاهاي مختلف دنيا. بعد شايد ماهي ،سالي ، يا فقط عصر هاي دل گير روزهاي تعطيل حالي از هم بپرسيم . براي هم آيكون ِهاگ و كيس و لبخند و لاو بذاريم . ولي دريغ از اون حسي كه زير يه سقف ، يه روزي از مهر ِچند سال پيشا بينمون بوده . اون شيطنت ها . مسافرت ها . كج خلقي ها و دمدمي بازي ها. اون بازي ها.. پانتوميم هاي محشرمون. خنده هاي بي انتهامون. شادي خاطر جمعمون .
من دلم امروز براي تك تك مون ، با همه ي ادا و اصول و مهرباني ها و لوس بازیهامون تنگ شد . بعد شايد دو سال ديگه اين جا يه پستي گداشتم و توش نوشتم كه آي مستر سو اند سوي ديوونه. خانوم بهماني ِ لوس و دردونه. بيايد فرانكشتاين رو باز پانتوميم كنيم..
پ.ن بی ربط:من ادعایی ندارماااااااااا، ولی خدایی تعبیر اون خواب فرعون که هفتتا گاو لاغر میان هفتتا گاو چاق رو میخورن خیلی چیز تابلویی بود.











