تبليغاتX
دستور زبان عشق

دستور زبان عشق

پشت این پنجره یک نامعلوم. نگران من و توست

امروز سی ام مهرماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت هجری شمسی و  بیست و یکم شوال هزار و چهارصد و بیست و نه هجری قمری و بیست و یکم اکتبر ۲۰۰۸ میلادی...

در اولین روز بیست و سه سالگیم...

نه خوشحالم نه آروم... خسته ام.

پ.ن:

یک اتفاق‌هایی هستند که هیچ آدمی توی افتادن‌شان مقصر نیست
یک اتفاف‌هایی هم هستند هیچ آدمی توی افتادن‌شان مؤثر نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 11:26  توسط نیوشا  | 

دنیای ما مهریها همیشه بارانی ست . روزهایمان مانند روزهای ابری ، قشنگ و رویایی ...
بدنیا آمدن توی پاییز به اندازهء کافی قشنگ هست . حالا اگر ماه مهر هم باشد که دیگر حرف ندارد . آن هایی که توی ماه مهر  برای اولین بار دنیا را وارونه دیدند و صدای جیغ و دادشان اتاق سبز را پر کرد می فهمند من چه می گویم .

دوست دارم روز تولدم ، تمام آدم هایی که می شناسم و می شناسندم ، مرا یادشان بیاید . دوست دارم تمام سال اگر هم را ندیدیم حتی ، بیست و نهم مهرماه شان مال من باشد . تنها مال من . دوست دارم اگر دوست خوبی هم نبودیم برای هم ، مرا بغل کنند و بگویند دوستم دارند . هنوز دوستم دارند . بگویند تمام بدی هایم ، به محبت های گاه و بی گاهم در . به خوبی ها و دوستی های مان در . دوست دارم حالا که آفتاب برای من می تابد و ابرها برای من شکل شان عوض می شود توی آسمان ، آدم ها مال من باشند ...

پیشاپیش...تولدت مبارک زن روزها ابری ، زن روزهای بارانی ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 11:15  توسط نیوشا  | 

گاهی فکر می کنم شايد ما کمی دير به دنيا آمديم . ما که عاشق پياده روی توی کوچه پس کوچه هاييم و آواز خواندن زير لب . آن قدر دير به دنيا آمديم که هوا پر شد از مونوکسيد کربن و دود سيگار وينستون ! اين روزها نفس کشيدن سخت است . توی ترافيک تهران رمقی نمی ماند برای نگاه های عاشقانه ! تنها می گويم : بايد بروم خانه . دستم درد می کند . دليلش را هم نمی دانم . بی اختیار می خوانم : دلم رمیدهء لولی وشیست شور انگیز ...


خدا می داند چرا اين روزها چشمم می سوزد و قلبم می تپد . هر چی هست مال دست های مهربان تو نيست . آخر دست که مهربان نمی شود دختر خوب ! ... دست گرم می شود ، که دست تو نیست .

به راستی ما کمی دیر به دنیا آمدیم ما که...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 11:57  توسط نیوشا  | 

   تنگ غروبه. از اون غروب‌های دلگير پاييزی. البته هنوز يه دونگ و نيم از روز باقی مونده! پنجره‌ايی كه تموم تابستون بسته و پرده‌ايی كه كيپ هم كشيده شده بود تا جلوی آفتاب سِمج و خيره‌سر رو بگيره، كنار زده شده. هيچ اثری از آبی آسمون نيست. با كمی تخفيف ميشه گفت آسمون شده كبود. انگاری به آسمون اكسيژن نرسيده. شده خاكستری. سيلور اسكای! سيمين روی.  یه باد و دلچسبی میاد از اون بادهای خاص پاييزه كه خُنك‌ و شاداب‌ت ميكنه. يه حس خوب. يه طعم خوب. يه بوی خوب.  یه جورایی می ره زیر پوست آدم...

وای که چقدر خوبی پاییز... عاشقتم    

  باد مياد و كاغذهای ولو شده‌ی روی ميزم رو با خودش اينور اونور ميبره. دلم نمياد پنجره رو ببندم. موبايل و قندون و موس و منگنه و تلفن و تقويم و كيبورد و هر چی دَم دستم مياد رو ميذارم روی هر كدوم از صفحات تا همراه با باد پرواز نكنه كه هر كدوم‌شون گم بشه مكافتی داريم فردا!!!

***

وقتی۳ سال پیش رفتم ماگم رو گذاشته بودم بمونه!!! یعنی من اصولا هر جا کار می کنم یه اثری از خودم می ذارم بمونه حالا گاهی اون اثره مادیه گاهی معنوی!!! گاهی یه ماگه گاهی یه خنده!

ظاهراً طی این چند سالی که اينجا نبودم، ماگ‌م رو يكی از همكارهای نسبتا محترم زده توی گوشش و حالا من هر روز اون ماگ خوشگل رو می‌بينم كه پُر از چايی ميشه و ميره توی يكی ديگه از اطاق‌ها و خب اون همكار چون هيچ وقت بهم نگفت كه ماگ مال منه، منهم اصلاً به روی خودم و خودش نياوردم ولی دروغ چرا، هنوز دوستش دارم. آبدارچی مهربون كه ميدونه اون ماگ مال منه وقتی دوباره برگشتم بهم گفت،می‌خواهی توی ماگ خودت برات چايی بريزم؟!

گفتم، نه، ديگه اون ماگ رو دوست ندارم خودم يكی ديگه ميارم ولی بهش دروغ گفتم چون من هنوز اون ماگ رو دوست دارم ولی خب مگه آدم هر چی رو كه دوست داره هميشه و تا ابد در كنارش باقی ميمونه؟! گـُنده‌ترعاقل‌تر و متهعد‌تر از ماگ‌هاش نموندن و به ميل و رضا و رغبت خودشون رفتن، اين كه ديگه مجبور بوده و بدون اراده.

 

قرار بوده يه ماگ برای خودم بيارم شركت كه تا حالا هنوز فرصت نكردم، برم و برای خودم بخرم. دروغ چرا؟! فرصت كردم ولی دلم نيومد خودم تنهايی برم توی مغازه و بگم آقا لطفاً اون ماگ رو به من بده دلم می خواست ماگم هدیه باشه!

آيا تا آخر همين هفته روی ميزم پُر از ماگ‌های سفيد و سياه و رنگ‌ُ‌وارنگ ميشه ؟

 يا من اگه تا آخر اسفندِ امسال هم كه منتظر باشم کسی نيست كه برام  بخره و تموم زمستون امسال رو بايد توی همين ليوان پايه بلندها كه هر بار، يكی بهش لب ميزنه، چايی‌م رو بخورم؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 16:18  توسط نیوشا  | 

چند تا شیشه ی شکسته...

کرکره های پایین...

هر کس کنار درب مغازه اش ایستاده...

اجتماع های چند نفر... چند نفر

صدای همهمه

همه جا تعطیل

(بازار تهران)

پ.ن: بر اساس مشاهدات شخصی من

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 13:51  توسط نیوشا  | 

ما انسانها ...فقط علنی همدیگرو گاز نمی گیریم وگر نه...
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 17:57  توسط نیوشا  | 

متاسفم برای کسانی که با خوندن مطلب گذشته خودشونو نفهم فرض کردن!

هر چند می گن تو چوبو بردار گربه دزده فرار می کنه!

کلاْ منظور منو متوجه نشدین! تازه... مگه به خودتون شک دارین؟

من برای درک بیشتر موضوع از اون جمله استفاده کردم.

ظرفیتم چیز خوبیه به خدا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 12:53  توسط نیوشا  | 

فرق بین هستی و نیستی

حقیقت و خریت

کفر و دین  

مثل ...

 

مثل کشک و سفید آب

یه شکل

   یه اندازه

 یه رنگ

اما ...

 

.

ولش کن نمی فهمی !!!

.

 

باید

سفید آب رو توی یه دیگ آش بریزی ....

تا کاملا قضیه برات حل بشه !!!

قومی متحیرند اندر ره دین

                                          قومی به گمان فتاده در راه یقین

میترسم از آن که بانگ آید روزی

                                           کای بیخبران راه نه آنست و نه این

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 23:23  توسط نیوشا  | 

تا حالا شده احساس کنی بدبختی ؟ من شده ... تا حالا شده یهو احساس خفگی کنی ؟ من شده .... تا حالا شده احساس کنی بی کسی ؟ من شده .... تا حالا شده احساس کنی هیچی نیستی ؟ من شده .... تا حالا شده احساس کنی هیچی نداری ؟ من شده ....

تا حالا شده بخوای کسی رو بکشی ؟ من شده .... تا حالا شده نتونی واقعی بخندی ؟ من شده ... تا حالا شده کم بیاری ؟ من شده ... تا حالا شده هر چی میری به آخرش نرسی ؟ من شده .... تا حالا شده نتونی زندگی کنی ؟ من شده .... تا حالا شده بخوای همه رو نابود کنی ؟ من شده .... تا حالا شده بخوای همه چیو ول کنی و بری ؟ من شده ...........

 

تا حالا شده بخوای ........................ من شده .......

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 1:7  توسط نیوشا  | 

چه روزهای سختیه...

روزهای دیدن جای خالیه مادر بزرگ...

روزهای شنیدن هق هق های  گاه و بی گاه ...

روزهای بوی تلخ حلوا

حلوایی که هیچ کدوممون راضی به خوردنش نشدیم

روزهایی که فکر بی کسی ....پشت آدمو می لرزونه

آخ... کجایی نانا؟؟؟

نمی دونی جای خالیت چه آتشی به دلمون می زنه...

پ.ن۱: ممنون از تمام دوستانی که همراهمون بودن... تماس گرفتن... اس ام اس دادن... یا حتی اینجا پیام تسلیت گذاشتن! امیدوارم که غم از همتون دور باشه... و این روزهای ما رو حتی توی خواب هم نبینید و نچشید.

پ.ن۲ :حال من خوب است

اما...

تو باور نکن!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 0:43  توسط نیوشا  | 

الان ساعت۳:۸ دقیقه ی صیحه

من و دخترخاله ام تینا...توی اتاق من...مات و مبهوتیم...

حدود ساعت  ۱۰ دیشب ...صدای خشک و بی روح پرستار توی تلفن پیچید: متاسفم ! ایست قلبی...

مادربزرگم پرکشید...اونم توی چه شبی...

هیچ کدوم باور نمی کنیم...

خنده های کودکانه اش...قلب صاف و مهربونش...از یادم نمیره

سخت بود پوشیدن لباس سیاه برای کسی که هنوز  رفتنش زود بود...

مادربزرگ قصه ی ما که بهش می گفتیم  "نانا" چه تلخ رفت

زیر دستگاه بی رحم دیالیز.. با چشمانی خیره شده به سقف...

حتی وقتی برای آخرین بار با بغض صداش کردم "نانا" توان پلک زدن هم نداشت.

دیشب همه ی ما بعد از شنیدن این خبر تلخ رفتیم که برای آخرین بار ببینیمش...شاید داشتیم خودمون رو گول می زدیم...شاید فکر می کردیم مثل دفعه ی پیش می ریم که مرخصش کنیم و ببریمش خونه...

انگار همین دیروز بود که با تینا تا صبح توی بیمارستان بالای سرش بودیم اون حرف از رفتن می زد و ما می خندیدیم...تا جایی که از ما آب زم زم خواست و ما باز هم به شوخی گفتیم بخور آب زم زمه ... او هم کودکانه باور کرد و تا آخرین جرعه را نوشید

شاید دیشب هم فکر می کردیم که باز هم مثل آن روز چند روزی در اتاقک آي سي يو مي ماند و بعد با ما راهي مي شود...

چه فايده كه اينها همه اش خيالات ما بود و ما زماني اين واقعيت را پذيرفتيم كه او را با بدني پيچيده و چشماني كه ديگر ياراي ديدن نداشت روي تختي كه به طرف سردخانه مي رفت ديديم.

زماني كه همه پشت درهاي بسته ي بيمارستان روي پله هاي سرد مويه مي كردند.

سحر دستان خاله آرزو را مي فشرد...سپنتا كمي دورتر به آرامي اشك مي ريخت... خاله آذر با صداي بلند گريه مي كرد و سارا در كيفش به دنبال اسپري آسم مي گشت...

خاله نازي همدم هر روزه ي نانا چاره به جز گريستن نداشت و چه ضجه اي مي زد. صالحه گويي در اين دنيا نبود گاهي ناله مي كرد و گاهي در سكوتي عميق فرو مي رفت و همسرش بهروز از دور سري تكان مي داد...

درهاي ماشين باز شد چشمان ورم كرده ي مادرم اولين چيزي بود كه ديده مي شد تينا دست خاله آزيتا را گرفت تا بتونه به ما ملحق بشه...

پدرم كلافه قدم مي زد پدر بزرگم كه ديگر توان نشستن نداشت به همراه شهاب كه سعي عجيبي براي حفظ ظاهرش داشت تا آرامشي هر چند تصنعي را به جمع القا كند) ولي او هم گاهي كم مي آورد و كف دست را به پيشاني مي كوبيد...) راهي ماشين شدند تا همه به جايي برويم كه روزي خانه ي اميد ما بود ...(خونه ي نانا)...

هرچه پيشتر مي رفتيم كنترل وضعيت براي همه سخت تر مي شد تا جايي كه ديگر كسي توان بلند كردن مادرش را از كنار تخت نانا نداشت... واي كه چه سخت بود گذاشتن قرار براي روز بعد

ساعت ۷:۳۰ جلوي در بيمارستان براي تحويل جنازه...

نوشتن اين سطور آسان نيست...

شايد به قول دوستم نانا در اين شب رفت تا ثابت كند خدا دوستش دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 3:34  توسط نیوشا  |