تبليغاتX
دستور زبان عشق

دستور زبان عشق

پشت این پنجره یک نامعلوم. نگران من و توست

ماه غريبستان...علي!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 0:6  توسط نیوشا  | 

همچين حال خوش و درست حسابی ندارم. آدم وقتی سرما ميخوره از دل و دماغ ميوفته. تبت خوب ميشه سردردهای وحشتناكت شروع ميشه.

 سرت خوب ميشه سوراخ دماغت كيپ ميشه. سوراخ دماغت باز ميشه، گوش‌هات بسته ميشه. گوش‌هات خوب ميشن، گلو دردت شروع ميشه.

گلو درده خوب ميشه، استخوون درد ميگيری. استخون‌هات .... لامصب يهويی همه درد و بلاهای مختص سرماخوردگی با همديگه وارد بدنت نميشن كه بعد از دو سه روز گوره‌شون رو گم كنند و برند پی كاره‌شون.

جفت سوراخ دماغت بسته است و هر بار كه فين ميكنی اندازه دو سه كيلو يه چيزهای سبز رنگ تو مايه‌های گشنيز و جعفری و ترخون از توش درمياد.

گلوت عفونی شده و بواسطه سه راهی گوش، حلق، بينی كه عينهو سه راهی سلفچگان ميمونه، گوش‌هات هم سنگين شده، بدنت هم سست و كرخت شده و همه اينها باعث ميشه خلق‌و‌خوی سگی بگيری.

مدام سرفه می کنی به حالتی که احساس می کنی یه تک سرفه ی دیگه ممکنه منجر به پاره شدن حلقت بشه!

 اين وسط يهويی پريود روحی روانی هم بشی و نصفه شبی يه رفيق، يه آشنا، يه دوست، يه مسافر غريب هم به پُستت بخوره و بفهمی كه اونهم حال و روزش همچين درست و ميزون نيست و دلش لَـك زده واسه ... بگذريم!

حس می‌كنم خيلی كثيف و ژولی‌پولی شدم و اصلاً دوست ندارم برم جلوی آينه. ای خاك عالم تو سر من كه جنبه دو روز مريض شدن رو ندارم. انگاری كه سالهاست مبتلا به طاعون و سل بودم .

زیرچشمام تا نزدیکای لبم گود افتاده! موهام انگار سالهاست شونه به خودش ندیده!

این سرماخوردگی یعنی: تابستون داره آخرین کرماشو می ریزه!

پ.ن:  امیدوارم این تابستون لعنتی تموم بشه! حالم از نیمه ی اول سال به هم می خوره

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 2:37  توسط نیوشا  | 

این جا که من هستم جایت بدجوری خالی ست.


ای کاش آن جا که تو هستی همه چیز خوب باشد...


همین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 1:42  توسط نیوشا  | 

_ ببین یه سوال:

" شِکر تو کلامت" و "من شِکرمو می کنم توی اون کلامت"

فرق دارن با هم؟ یا یه معنی میدن؟

 

پ.ن: این روزها همه داریم مدام شکر می ریزیم تو کلام همدیگه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 14:43  توسط نیوشا  | 

به پايان هيچ راهی نمی انديشم

 
دوستانی که مرا رها کردند، ترس از انتها داشتند...

 
 
پ.ن:نمی دونم دلگیرم یا دلم گیره !!!
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 4:34  توسط نیوشا  | 

اين چند روزه به هر كسي زنگ مي زنم، كلي ذوق مرگ مي شه
و مي گه آ آ آ آ آ آ آ آ عجب حلال زاده اي !


داشتم بهت فكر مي كردم يا راجع بهت حرف مي زدم يا يه چيزي تو اين مايه ها.


اون وقت؛ اين سيستمش چه جورياست؟!


ملت، باي ديفالت حروم زاده اند، مگه در موارد خاص، عكسش ثابت شه؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 2:4  توسط نیوشا  | 

دلواپس بارانم
دلواپس نباریدنش در این هیاهوی هق هق من
که بی بارش باران
حریم پنهانی اشکهایم دریده خواهد شد

پ.ن:این آهنگ این روزا بدجوری مونسم شده! هم پر از احساسه هم پر از خاطره!

نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

ستاره ها نهفتم
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 22:40  توسط نیوشا  | 

این وبلاگ برام یه دنیا خاطره داره!

یه دنیااااااااااااااااااااااا!

برمی گردم دوستان خوبم!

دلیلی برای ننوشتن ندارم! پس برمی گردم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 2:2  توسط نیوشا  |