
نمي دانم بغضم را از كدام دريچه فرياد كنم كه بشنوي
نمي دانم حرفم را به كه بزنم كه به گوش تو برسد
و گونه هاي نمناكم را چگونه به دست نوازشگرت نزديك
و كدام جاده را با اشكهايم به شكرانهي ورودت ، تر
حتي نمي دانم عطر گل مريمي را كه دوست داشتي، در كدام حوالي بپراكنم
نمي دانم كدام هوا را تنفس كنم كه بوي تو را داشته باشد
و در كدام خيابان نامت را فرياد كنم كه بشنوي
من گمشده توام
بيا و پيدايم كن
من به دنبال كسي كه پيداي ديگران باشد نخواهم رفت
«آرزويم اين است
نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي
عاشق آنكه تو را مي خواهد
و به لبخند تو از خويش رها مي گردد
و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد»
+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 10:40  توسط نیوشا
|
