
((زماني كه عاشق كسي هستي رهايش كن اگر عاشقت ياشد بر مي گردد و اگر بازنگشت بدان او هرگز دوستت نداشته است))
بگذار برود
بگذار آن كاري را بكند كه ميخواهد
مگرعاشقش نيستي؟
مگرنگفته بودي من جايي خوشم كه او خوش باشد
مگر نگفته بودي همهي دنيا رو ميدهم تا برق شادي را در چشمانش ببينم
حال اگر او بدون تو شاد باشد چه؟
....
مگر قرار نبود بهترينهارو برايش بياوري ؟
مگر قول ندادي كاري بر خلاف ميلش نكني؟
پس بگذار برود
عمرت؟ احساست؟ عشقت؟ آبرويت؟
فداي تار موي كسي كه عاشقي را به تو آموخت
هر چند من هم ميگويم بد كرد، خيلي هم بد كرد
با كه رفت؟
نمي دانم شايد از تو زيباتر
شايد از تو محجبوب تر
و حتي شايد...
ولي از تو عاشقتر نه...
((ما به عشق عاشقيم نه بر وصال دوست))
پس اگر به عشقت ايمان داري و مي داني كه شايد روزي روزگاري دوستت داشته
بدان باز مي گردد.
اگر هم نه...
لااقل به تو بزرگترين موهبت دنيا را داده است
تو عاشقي را آموختهاي
هر چند باز هم ميگويم بد كرد...
خيلي هم بد كرد...




