تبليغاتX
دستور زبان عشق

دستور زبان عشق

پشت این پنجره یک نامعلوم. نگران من و توست

 

((زماني كه عاشق كسي هستي رهايش كن اگر عاشقت ياشد    بر مي گردد و اگر بازنگشت بدان او هرگز دوستت نداشته است))

 

بگذار برود

 

بگذار آن كاري را بكند كه مي‌خواهد

 

مگرعاشقش نيستي؟

 

مگرنگفته بودي من جايي خوشم كه او خوش باشد

 

مگر نگفته بودي همه‌ي دنيا رو مي‌دهم تا برق شادي را در چشمانش ببينم  

 

حال اگر او بدون تو شاد باشد چه؟

 

....

 

مگر قرار نبود بهترينهارو برايش بياوري ؟

 

مگر قول ندادي كاري بر خلاف ميلش نكني؟

 

پس بگذار برود

 

عمرت؟ احساست؟ عشقت؟ آبرويت؟

 

فداي تار موي كسي كه عاشقي را به تو آموخت

 

هر چند من هم مي‌گويم بد كرد، خيلي هم بد كرد

 

با كه رفت؟

 

نمي دانم شايد از تو زيباتر

 

شايد از تو محجبوب تر

 

و حتي شايد...

 

ولي از تو عاشقتر نه...

 

((ما به عشق عاشقيم نه بر وصال دوست))

 

پس اگر به عشقت ايمان داري  و مي داني كه شايد روزي روزگاري دوستت داشته

 

بدان باز مي گردد. 

 

اگر هم نه...

 

لااقل به تو بزرگترين موهبت دنيا را داده است

 

تو عاشقي را آموخته‌اي

 

هر چند باز هم مي‌گويم بد كرد...

                                     

                                                خيلي هم بد كرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 8:16  توسط نیوشا  | 

 

چقدر عجیبه تا مریض نشی کسی به دیدنت نیاد

 

چقدر عجیبه تا گریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه

 

چقدر عجیبه بدونه بهونه کسی برات کادو نمیگیره

 

چقدر عجیبه تا فریاد نزنی کسی به طرفت بر نمیگرده نگات کنه

 

چقدر عجیبه تا وقتی بچه نباشی کسی برات قصه نمیگه

 

چقدر عجیبه تا بزرگ نباشی کسی به قصه هات گوش نمیده

 

چقدر عجیبه تا وقته رفتن کسی به دیدنت نمیاد

 

چقدر عجیبه تا نمیری کسی نمی بخشتت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 9:36  توسط نیوشا  | 

 

تو حق داشتي ديوانه خطابم كني

 

تنها يك ديوانه مي تواند دست معشوقش را دست ديگري ببيند و

 

 باز هم  باشد...

 

راستي فكر مي كنم نبودنم ، روي بودنت تاثير مثبت داشته

 

فكر مي كنم تمام خوشي هاي عالم بر تو گذشته باشد

 

و تمام روز به اين فكر مي كني كه چگونه مي شود قدر اين نبودنم را بداني كه

 

جايش را به بودنم ندهد!!

 

اين طور نيست؟

 

و خوب می دانم که

 

فاصله عشق هاي معمولي را از بين مي برد

 

و عشق هاي خالص را جاودانه مي كند

 

و ايمان دارم كه عشق تو از معمولي هم معمولي تر بود

 

و به قول سهراب((عشق صداي فاصله هاست))

 

 

آري به تو حق مي دهم مرا ديوانه خطاب كني

 

چون هر عاقلي هم  اگر جاي من بود

 

تا به حال صد كفن پوسانده بود...

 

 ولي من هنوز هستم..

 

                   هنوز هستم...

 

هر كس بد ما به خلق گويد                  ما چهره به غم نمي خراشيم

ما خوبي او به خلق گوييـم                  تا هر دو دروغ گفته باشيـم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 9:39  توسط نیوشا  | 

سرما كم كم دارد مي شود فرمانرواي  سرزمينمان

 

نگذار هر كاري دلش خواست و با زمين كرد

 

با دل تو هم بكند

راستي ...

قرارمان باشد، همه ي جزيره هاي ناشناخته

 

زير تمام  بيدهاي مجنون

 

كنارهمه ي رودهايي كه به ناكجاآباد مي ريزند

 

و همه ي بيقوله هايي كه آتشي اندك در آنها افروخته مي شود

 

و روي  تمام تخته پاره هاي سرگردان دريا

 

و وقتي هوا بيش از هميشه ابري بود

 

نگو كه ديوانه ام

 

دوست داشتن تنها كار بي دليل اين دنياست

 

و قبول كن كه بهترين دليل همان بي دليلي است

 

نه.... اشتباه نكن

 

جوابي نمي خواهم

 

همين كه ته دلت چيزي مثل پاسخ بجنبد كافيست

 

مهم نيست.... از آن مهم نيست هايي كه خيلي مهم است

 

ولي باز هم بگذريم ...

 

باز هم

                  بگذريم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 9:9  توسط نیوشا  | 

 

 

 

 

سلام

 این بارمي خوام در مورد موضوعي كه به روابط دخترا و پسرا و همينطور خانمها و شوهراشون مريوط     مي شه حرف بزنيم

و اون موضوع چيزي نيست جز:

خـــيـــا نــت

 

 

 بخش اول :خيانت آقايان

من نمي دونم بعضي از اين آقايون چه توقعاتي دارند كه دوست دختر يا همسرشون نمي تونه تامين كنه و اونا به يه زنه ديگه رو مي آرن؟ تازه اگر هم نيازي باشه و طرف مقابلشون نتونه تامين كنه بايد باهاش در ميون بزارن نه اينكه سعي كنن اون چيزو تو رابطه با يه خانومه ديگه پيدا كنن اين نه تنها راه درستي نيست و هيچ سر  انجامي نداره بلكه خيلي هم كار كثيف و زشتيه. آيا اونا خودشون حاضر مي شن خانومشونو با يكي ديگه شريك باشن؟ مسلما تا اين سوال رو ازشون بپرسي تا بناگوششون قرمز مي شه و آتيش مي گيرن. خوب بابا جونه من، آدم يا مي تونه با يكي زندگي كنه يا نمي تونه اگه اونو به عنوان عشق و همسر و... قبول داري كه داري اگر  نداري من قول  مي دم كه جدا شدنه مسالمت آميز از زندگي با دروغ و خيانت خيلي با ارزش تره. تازه اين در مورد آقايوني بود كه تو خونه يا تو رابطه با همسر يا دوست دخترشون مشكل دارن. بعضياشون كه ديگه خيلي پررو هستن زن خوشگل و كدبانو و مهربون و عاشقشونو ول مي كنن مي رن با يكي كه 1000 پله از زنه خودشونپايين تره، من فكر كنم اين يه جور بيماري باشه ، بعضيا مي گن نه مردا  تنوع طلبن. بايد بگم اين تنوع طلبي نيست اين يه خصلت بد و زشته كه اسمشو به علت رعايت شئونات نمي تونم بگم. ولي آقايون محترم  اگر با كسي رابطه دارين (همسر يا دوست دختر) و ازش توقع دارين وفادار باشه ، اون هم از شما متوقعه  اونم همينو مي خواد به خاطر يه لذت چند روزه عشقتونو زير پا نزارين.

بخش دوم: خيانت خانومها

خيانت خانمها  نسبت به خيانت آقايون از قدمت كمتري  بر خور داره  ولي به همون اندازه و چه بسا بيشتر زشت و كثيفه. اول در مورد خانمهاي شوهر داري حرف مي زنم كه اين گناه كبيره رو انجام مي دن و به عاقبتش فكر نمي كنن ، به اين فكر نمي كنن كه مادر براي هر بچه اي پاكترين موجود روي زمينه و با اين كارشون روي آينه ي ذهنه بچه ها يه خطه سياه مي كشن كه هيچ وقت پاك نمي شه ، اين كار مثل يه باتلاق مي مونه كه هرروز بيشتر اونارو تو لجن فرو مي بره. حالا بر فرض كه بچه هيچ وقت نفهمه يا اصلا بچه اي در كار نباشه ، وجدان خودشون چي؟

اما دوست دخترا ، اكثرشون وقتي خيانت مي كنن مي گن اون كرد ما هم كرديم، آخه تلافي به چه قيمتي؟ به قيمت زير سوال بردن خودتون؟ يعني شما مثل اون هستين؟ يعني شما هم لياقت عشق پاكو ندارين؟ مسلما جوابتون منفيه پس خواهشا خودتونو تا سطح اون آدم پايين نيارين ، بهترين تلافي رها كردن اون آدم به حال خودشه . (خيلي حرفا در اين مورد دارم ولي تا حالا هم كلي فك زدم)

 

نرنجــم كه با ديگري خو كني             تو با من چه كردي كه با  اوكني

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 21:49  توسط نیوشا  | 

 

به پيشنهاد تبسم عزيزم

سلام

تويه اين يكي دو روز اخير بين منو يكي از دوستان يه بحثه جالب در مورد جوك پيش اومد كه فكر كنم گفتنش بد نباشه...

به نظر من براي تعريف كردن جوك  به اين چيزا نياز داريم : 1- يه نفر با مزه   2-چند نفر با جنبه

اينكه ما تويه ايران براي اقوام مختلف جوك مي سازيم  خيلي ساله كه باب شده

اگه 10 ساله پيش بود ما هر وقت مي خواستيم يه جوك تعريف كنيم بايد  از اينكه توي جمع كسي مشمول اون جوك ميشه مطمئن مي شديم بعد جوكو تعريف مي كرديم ولي امروزه ديگه همه توي هر جمعي هر جوكي كه به هر قومي مربوط مي شه مي گن و نه تنها باعث كدورت نمي شه بلكه حتي به صميمي  شدن اون جمع كمك مي كنه مساله ي جوك ديگه بينه ما حل شده و كمتر كسي پيدا مي شه كه از جوكي كه مربوط به شهرش بشه ناراحت و دلگير باشه (البته با رعايت اين موضوع كه هرسخن جايي و هر نكته مكاني دارد)

به نظر اون دوستمون كه بهش اشاره كردم اين يه توطئه از طرف دشمنانه ايرانه كه بينه ما تفرقه بندازه(كه البته نظر ايشون قابل احترامه) ولي من در جوابشون گفتم كه اتفاقا عدو شده سبب خير چون ما صميميتي رو كه مثلا بعد از 1 هفته به دست مي آورديم توي 5 دقيقه پيدا مي كنيم. البته باز هم متذكر مي شم كه بايد شرايط طرف مقابل رو در نظر گرفت مطمئنا منه 21 ساله نمي تونم با يه خانم 60 ساله كه تفكراتش ماله همون دورانه بشينم و بزنم رو پاشو يه جوكه با مزه رو با آب و تاب تعريف كنم (كه البته حتي  اين مورد هم استثنا داره) .

خلاصه ي كلام اين كه جوك (حالا به هر قومي كه مربوط بشه) اگر در جاي خودش و با توجه به افراد بيان بشه نه تنها گناه نيست بلكه عينه صوابه چون باعث شاديه دلها مي شه.

 حالا دوست دارم نظراتتونو بگين

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 0:36  توسط نیوشا  | 

 

انگار همين ديروز بود

مامان برام به زور توي كيف مدرسه ام  نارنگيو تي تاپ مي ذاشت و اصرار داشت كه بايد حتما بخورم ، تنها درگيريه ذهنيم قاطي كردن اسم اماما و جدول ضرب بود روزايي كه تنها نگرانيم ديدن ناخونا سر صف بود و تنها بدبختيه دنيا برام اشتباه آوردن برنامه ي روز سه شنبه به جاي دوشنبه و تنها دلخوشيام مهر صد آفرين با عكس ميكي موس و جايزه دادن سر صف و ... شنيدنه اين حرف از زبون معلم (وقتي نمره هارو با صداي بلند مي خوند كه به قول خودش بچه هاي تنبل خجالت بكشن) نيوشا صارمي 20.  انگار دنيا رو بهم مي دادن وقتي زنگ مي خورد ورقه به دست ميدويدم سمت مامانم  و مي گفتم من بيست شدم من بيست شدم . بزرگترين دروغم هم اين بود فقط منو دوستم توي كلاس بيست شديم

انگار همين ديروز بود.... حال بزرگ شديم درگيريا بزرگتر، نگرانيا بيشتر، غصه ها عميق تر، و شاد شدن سخت تر شده دروغا هم با ما بزرگتر شده .

ديگه وقتي رو برده دانشگاه مي نويسن نمره ي A فقط به يه لبخند (كه البته به تعبير دوستم كه ادبيات مي خونه زهرخند) اكتفا مي كنم، انگار خيلي وقته از ته دل شاد نمي شم حتي ديگه واسه هيچ چيز نگران و ناراحت هم  نمي شم حتي با ديدن اينكه اين دوره قبضه موبايلم 156500 تومن اومده به اين فكر نمي كنم كه چقدر زور داره آدم 150 تومن پوله حرفه مفت بده......

نمي گم سنگ شدم هنوز با گريه ی دوستام اشك ميريزم با شادياشون مي خندم ، با ديدن بچه هاي دوره گرد قلبم مي تپه حتي با ديدن زناي خيابوني بند بند وجودم مي لرزه ... با اين همه اون احساسات  پاكه بچگي كجا ... اين آدمه ترك خورده ي  امروز كجا....

 دلم لك زده واسه اون احساساته صادقانه ي بچگي.... آخ که چقدر زود گذشت...

 

 

                                                                      ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 0:45  توسط نیوشا  | 

سلام ، قبل از هر چيز درگذشت شاعر بزرگمون قيصر امين پورو به همتون تسليت مي گم و واقعا حيف از همچين كسايي كه انقدر زود  از بين ما ميرن  كاش  قدر آدما رو تا وقتي هستن بدونيم .

به همين مناسبت يكي از شعرهاي كوتاه و قشنگشو براتون مي نويسم.(خدايش بيامرزد)

 

 

 حرفهاي ما هنوز نا تمام ...

تا نگاه مي كني:

                            وقت رفتن است

باز هم همان حكايت هميشگي!!

 

پيش از آنكه با خبر شوي

لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود

 

آي...

اي دريغ و حسرت هميشگي !

 

ناگهان

            چقدر زود

                             دير مي شود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 0:41  توسط نیوشا  | 

در دو چشمش گناه مي خنديد

بر رخش نور ماه مي خنديد

در گذرگاه آن لبان خموش

شعله ئي بي پناه مي خنديد

 

شرمناك و پر از نيازي گنگ

با نگاهي كه رنگ مستي داشت

در دو چشمش نگاه كردم و گفت:

بايد از عشق حاصلي برداشت

 

سايه ئي روي سايه ئي خم شد

در نهانگاه راز پرور شب

نفسي روي گونه ئي لغزيد

بوسه ئي شعله زد ميان دو لب

 

 

                                                                                   (فروغ فرخزاد)

                                                        

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 17:41  توسط نیوشا  | 

تو به من خنديدي

 و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سالها هست كه در گوش من آرام  آرم

 خش خش گام تو تكرار كنان

               مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا

خانه ي كوچك ما سيب نداشت....

 

                                                                        (حمید مصدق)

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 23:57  توسط نیوشا  | 

اشك رازيست

لبخند رازيست

عشق رازيست

اشك آن شب لبخند عشقم بود

قصه نيستم كه بگويي

صدا نيستم كه بشنوي

يا چيزي چنانكه ببيني

يا چيزي چنانكه بداني

من درد مشتركم مرا فرياد كن

درخت با جنگل سخن مي گويد

علف با صحرا ،  ستاره با كهكشان

و من با تو سخن مي گويم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ريشه هاي تو را دريافته ام

با لبانت براي همه ي لب ها سخن گفته ام

و دستهايت با دستهاي من آشناست.

                                               ( تقديم به دريچه ايي كه نورش را گم كرده است)

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 2:20  توسط نیوشا  | 

دلم مي خواد شروعه وبلاگم به نام اوني باشه كه در من احساسي رو به وجو د اورده كه انقدر وسيعه كه مي تونم به تمام آدماي دنيا عشق بورزم و با عشق زنديگمو بسازم پس :

به نام خداوند بخشنده مهربان 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 2:1  توسط نیوشا  |